تبليغاتX
اوریانا فالاچی

ANTI WAR

اولش بگم ربطش به فالاچی همون ستایش حس وطن پرستیه ....که فالاچیه در مورد ویتنامی ها بکار
میبرد .......
 
 
 یک گزارش تاریخی کوتاه و آموزنده !!!!!!!!!!!!!!
 
امیر کبیر
 
یک گزارش تاریخی کوتاه و آموزنده

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند.

شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

 امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود.

 امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.
پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .


چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود.
علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید.
سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

 امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.

 اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:25 نويسنده امير ... |

عکسي که جانسون را از رياست جمهوري امريکا پشيمان کرد!!!!!!!!!!

البته همین اول بگم این همون عکسیه که باعث نفرت فرانسوا و اوریانا فالاچی از ژنرال لون شد ....

آخه اون (همون شخصی که داره تیر اندازی میکنه) یکیو با دستهای بسته میکشه...

 

 جنگ ویتنام..ژنرال لون در حال کشتن یک ویتنامی با دستهای بسته...

 ويتنامي ها عليه ويتنامي ها از مشکلات بزرگي بود که در جنگ دهه 60 ميلادي گريبانگير ويت کنگ ها شد. مشکل شمالي ها و جنوبي ها از يک طرف و قصابي امريکايي ها از طرف ديگر، فاجعه اي را در آسيا به وجود آورد که هنوز هم دامن امريکايي ها از آن شعله مي گيرد.
ديروز 19 سپتامبر بود و سومين سالروز درگذشت عکاس هنرمند امريکايي که يکي از عکسهاي زنده و تاريخي را از سطح خيابان هاي «سايگون» به جهان ارائه کرد تا دنيايي که امريکايي ها به مردم ويتنام وعده داده بودند، در معرض ديد قرار گيرد؛ همان دنيايي که يک ژنرال امريکايي در يک کلاس درس در پاسخ به پرسش کودک امريکايي که تفاوت خودشان با ويتنامي ها را مي پرسيد، گفت: آنها کمونيست هستند و ما آزاد!
خبرگزاري ايسنا به همين مناسبت يک خبر همراه با آن عکس معروف داده است که نماد جنگ ويتنام شد. ديروز 19 سپتامبر سومين سالروز درگذشت «ادي آدامز» فوتوژورناليستي بود که با عکس تکان دهنده اعدام شدن يک فرد به دست يک ژنرال ويتنامي ، مسير جنگ ويتنام را تغيير داد.
ادي آدامز، فوتوژورناليستي که در 71 سالگي بر اثر بيماري در خانه خود در نيويورک درگذشت ، براي به تصوير کشيدن يکي از وحشتناک ترين و فراموش نشدني ترين لحظات جنگ ويتنام که در آن يک ژنرال ويتنام جنوبي در کنار خيابان يک نفر را اعدام کرد، جايزه نوبل را گرفت.
قدرت اين عکس که در يکي از خيابان هاي سايگون در اول فوريه سال 1968 گرفته شد، براي هميشه ملموس ماند و آدامز که در حال عکس گرفتن از صحنه رفتن پليس به سمت فرد مظنون بود نيز، از آنچه که قرار بود روي بدهد بي خبر بود.
انعکاس اين عکس خشم مردم را برانگيخت و رقابت انتخاباتي امريکا را تحت تاثير قرار دارد، به طوري که جانسون ، رئيس جمهور وقت امريکا از نامزدي مجدد براي انتخابات انصراف داد.
ادوارد توماس آدامز در 12 ژوئن سال 1933 در نيوکنزينگتون فيلادلفيا به دنيا آمد و از دوران دبيرستان عکاسي را آغاز کرد.
وي هنگام خدمت در نيروي دريايي در جنگ کره عکاس جنگي بود و بعدها براي روزنامه اي در نيوکنزينگتون و روزنامه ايونينگ بولتن کار کرد و از آغاز سال 1962 به مدت 10 سال براي آسوشيتدپرس فعاليت کرد و ماموريت هاي متعددي در ويتنام داشت.
آدامز در مجموع از جنگ کره تا جنگ خليج فارس 13 جنگ را پوشش داده و از 1976 تا 1980 مجددا براي آسوشيتدپرس به عنوان خبرنگار ويژه و براي تايم لايف و مجله پاراد به عنوان فوتوژورناليست مستقل کار کرد.

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:25 نويسنده امير ... |

داستان ما داستان یك دانشجو  است كه توانست در 5 ترم فارغ شود، امیدواریم داستان هیچ كدام از شما به مانند این داستان نباشد؛

ترم اول: خوشحالی- شادی - قبول شدمآخ جون - «تبریك» - كیف سامسونت- كلاس گذاشتن - خودبزرگ بینی- اعتماد به نفس كاذب- بحث سیاسی، فرهنگی- آدم حسابی- فرهیختگان جامعه
- نخبگان مملكت - آینده سازان كشور - روزنامه - جزوه - كتاب - درس - نت برداری - حضور، غیاب - صندلی ردیف اول - سرچ در سایت گوگل - امید به آینده - تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه خیلی خوبه!"

ترم دوم: سلام- خوبی؟- دختر،پسر - اكبری - صالحی - احمدی - این خوبه - اون بهتره - انتخاب اصلح - فردا قشنگه - حضور،غیاب - آب شونه280.gif- عطر - ادكلن- آینه - گرفتن جزوه - صندلی ردیف وسط - بازم سلام - چت - اوه آخر ترمه! - شب امتحان - معدل 12- تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه بد نیست!"

ترم سوم: تریپ پروانه ای310.gif- ندا - كافی شاپ - قرار - نیومد - قرار - ایندفعه اومد - ضدحال - رفت(به همین راحتی!) - غصه - دلتنگی - افسردگی - دوست بد - سیگار - كلاس دودره - واسه من هم حاضر بزن - شب امتحان - جزوه ندارم - تقلب - ده - مشروط- تلفن به مامان:" میگذره!"

ترم چهارم: مخ زدن - نگین - افسانه - آرزو - المیرا - ردیفه! - خونه[ ]- سیگار - دود261.gif- بنگ - حوصله ندارم - بی خیالی - غیبت - غیبت - غیبت - صحبت با استاد - تقلب - ده - اتاق استاد - مشروط - مامان زنگ می زنه:"پسرم خوبی؟!"

ترم پنجم: خواب - بیداری - خونه - سیگار - بی حوصلگی.. ذغال خوب - شیشه - تبدیل شدن به یك رفیق ناباب برای بقیه- خواب - بیداری - خونه - شیشه - توهم- بی حوصلگی - ذغال خوب - خواب ... خواب ... خواب ... خواب ... – نه انگار بیدار بشو نیست، مرده!! - از مرده شور خونه تلفن به مامان:"بیاین،بچه تون رو ببرین!"

و اینگونه بود كه این دانشجو در پنج ترم توانست فارغ شود ... البته از زندگی!!


+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:36 نويسنده امير ... |

 

محمد رضا ÷هلوی

بيوگرافی: مصاحبه گر آنارکو - ليبرال تاريخ: اوريانا فالاچی (۱۹۲۹ - ۲۰۰۶)

اوريانا فالاچی : هنوز يک لبخند در صورت شما از يک شهاب در آسمان ناياب تر است. آيا شما هيچ وقت می خنديد اعليحضرتا؟

محمدرضا پهلوی : فقط وقتی که موضوع خنده داری اتفاق بيفتد. اما اين موضوع بايد خيلی خنده دار باشد که غالبا اتفاق نمی افتد. نه ، من از آن آدم هايی نيستم که به هر موضوع احمقانه ای بخندم . اما شما بايد درک کنيد که زندگانی من هميشه يک زندگانی سخت و دشوار و خسته آور بوده است . فقط دوازده سال اول سلطنت مرا تصور کنيد که مجبور بودم چکارکنم ، و تازه من به رنج های شخصی خودم کاری ندارم ، من به رنج هايم در نقش يک شاه اشاره می کنم . البته من نمی توانم خودم را از شاه جدا کنم . پيش از مثل يک « مرد» بودن ، من يک شاهم . شاهی که سرنوشتش باتمام رساندن ماموريتش است . بقيه اهميتی ندارد.

فالاچی : خدای من ، اين بايد شما را بسيار آزار دهد! منظورم اينست که بودن در نقش يک شاه به جای يک انسان شما را تنها و بی کس می کند.

محمدرضا پهلوی : من اين مساله را نفی نمی کنم که بی کس هستم . يک شاه وقتی برای کارهايی که انجام می دهد و چيزهايی که می گويد مجبور است که به کسی اعتماد نکند، به ناچار تنها خواهد شد. ولی من کاملا تنها نيستم ، چون من به وسيله ی نيروی ديگری همراهی می شوم که ديگران آن را حس نمی کنند. همان نيروی مرموز در من ، و من همچنين پيام هايی نيز دريافت می کنم . پيام های مذهبی و من خيلی خيلی مذهبی هستم و من به خدا ايمان دارم و هميشه هم گفته ام که اگر خدا نبود، ما مجبور بوديم که اور خلق می کرديم ! آه من واقعا برای بيچاره هايی که به خدا ايمان ندارند ، متاسفم . شما نمی توانيد بدون خدا زندگی کنيد. من باخدا از زمانی که خدا آن روياها را به من داد..

فالاچی : رويا ؟ اعليحضرتا؟

پهلوی : آری روياها !

فالاچی : از چه ، از کجا؟

پهلوی : از امامان . آه من متاسفم که شما در باره ی آن چيزی نمی دانيد. هرکس می داند که من روياهايی داشته ام . من حتا آن را در « اتوبيوگرافی » خود نوشته ام. وقتی بچه بودم دو تا رويا داشتم. ديگری زمانی که شش ساله بودم . اولين بار من اماممان علی را ديدم . « علی» که طبق مذهب ما ، غايب شد تا روزی برگردد تا دنيا را نجات دهد!؟؟ يک پيش آمدی برای من اتفاق افتاد . از روی سنگی زمين خوردم و او نجاتم داد. او خودش را بين من و سنگ قرار داد. من می دانم ، برای اين که من او را ديدم . شخصی که با من بود او را نديد و هيچکس ديگر هم او را نديد به جز من ، برای اين که ... آه ، من می ترسم که شما حرف های مرا نفهميد.

فالاچی : و حقيقتا هم نمی فهمم اعليحضرتا! من حرف های شمار اصلا نمی فهمم . ما شروع بسيارخوبی داشتيم و حالا... اين موضوع روياها ... اين برای من روشن نيست ، همين .

پهلوی : برای اينکه شما ايمان نداريد . شما به خدا ايمان نداريد ، شما به من هم ايمان نداريد. خيلی از مردم به آن عقيده ندارند. حتا پدرم هم آن را قبول نداشت . او هيچوقت آن را قبول نکرد. او هميشه در اين مورد می خنديد. به هر حال خيلی از مردم- اگرچه محترمانه – از من سوال می کردند که آيا مطمئن هستم که آن ها وهم وخيا لنبوده است . جواب من خير است. خير ، برای اين که من به خدا ايمان دارم . به اين حقيقت که من به وسيله ی خدا انتخاب شده که يک ماموريتی را به پايان برسانم. روياهای من معجزه هايی بوده اند که کشور را نجات داده اند. دوران سلطنت من کشور را نجات بخشيده و اين به خاطر اين بوده که خداوند در کنارم بوده . مقصودم اينست که اين عادلانه نيست که اعتبار تمام کارهايی را که برای ايران کرده ام به خودم نسبت دهم. در حقيقت می توانستم اين کار را بکنم . ولی نخواستم . برای اين که می دانستم که کس ديگری پشتيبان من است و او خدا بود و. منظورم را می فهميد ؟

فالاچی : نه اعليحضرتا ! زيرا ... خوب ، ايا شما اين روياها را فقط در ايام کودکی داشته ايد، يا وقتی که بزرگ هم شديد ، برايتان روی داده ؟

پهلوی : همانطور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی ، هرگز آن ها را در زمان ديگری نداشته ام ، فقط خواب ديده ايم . با فاصله های يک يا دو سال يا حتا هر هفت هشت سال . برای مثال من يک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب ديدم.

فالاچی: چه نوع خواب هايی ؟ اعليحضرتا!

پهلوی : خواب های مذهبی ، بر پايه ی تصورم و خواب هايی که من می ديدم مربوط به اين بودکه در دو يا سه ماه آينده چه اتفاقی خواهد افتاد . من نمی توانم به شما بگويم که اين خواب ها در چه موردی بودند. آن ها لزوما چيزهايی نبودند که به شخص من مربوط شوند. آن ها در مورد مسايل داخلی کشورم بودند و بنابراين بايد محرمانه باقی بمانند. شايد اگر من به جای لغت « خواب» « احساس قبل از وقوع » را به کار ببرم . شما حرف مرا بهتر درک کنيد . من به اين نوع احساس ها عقيده دارم . من اين نوع احساس ها را مرتبا دارم ، مانند غرايزم ؛ قوی و بدون اراده . حتا روزی که به من از فاصله دومتری تيراندازی کردند، اين غريزه ام بود که نجاتم داد . برای اين که بدون اراده وقتی قاتل قصد داشت تيرش را خلی کند، من کاری کردم که در بوکس به نام « رقص سايه » معروف است و در کمتر از يک ثانيه قبل از اينکه او قلب مرا نشانه کند ، من جا خالی دادم و گلوله به شانه ام خورد. يک معجزه ، من همچنين به معجزات نيز معتقدم . وقتی که شما فکرش را می کنيد که من پنج بار مورد اصابت گلوله واقع شده ام ؛ يک بار روی صورتم ، يک بار در شانه ام ، يک بار در سرم ، دو تا در بدنم و آخرين گلوله که به واسطه گير کردن ماشه از لوله تفنگ خارج نشد... شما بايد به معجزات ايمان داشته باشيد.
من تا به حال مقدار زيادی حوادث هوای داشته ايم و از همه ی آنها بدون صدمه ای بيرون آمده ام . شکر معجزات را که خواست خدا و امامان است . من قيافه شمار کم باور می بينم.

فالاچی: بيش تر از کم باور . من قاطی کرده ام . من قاطی کرده ام ، اعليحضرتا برای اين که ... خوب برای اين که من خودم را با کسی در حال صحبت می بينم که پيش بينی نمی کردم. من هيچ چيز در مورد اين معجزات نمی دانستم . اين روياها و ... من به اين قصد به اين جا آمده بودم که در باره نفت ، در باره ی ايران ، در باره ی خود شما ... حتا راجع به ازدواج هايتان ، طلاق ها يتان و ... صحبت کنم. به هر حال ، موضع را عوض نکنيم در مورد طلاق هايتان – آن ها می بايست خيلی دراماتيک باشند. اين طور نيست ؟ اعليحضرتا!

پهلوی: گفتن اين موضوع آسان نيست ، برای اين که زندگانيم به طرف سرنوشت پيش می رود و وقتی که احساس های شخصی خودم بايد که رنج می کشيدند، من خودم را با اين خيال آرام کرده ايم که اين دردها دست تقدير بوده است . شما نمی توانيد در مقابل سرنوشت بشوريد، وقتی که شما موريتی را برای تمام کردن داريد و برای يک شاه احساس های خصوصی به حسا ب نمی آيد . يک شاه هيچوقت برای خودش گريه نمی کند. او اين حق را ندارد . يک شاه اول از همه يعنی وظيفه شناس و من هميشه اين حس وظيفه شناسی را قويا در خود داشته ام. برای مثل وقتی پدرم به من گفت :« تو بايد با پرنس فوزيه مصر ازدواج کنی» من حتا فکر اين را هم که اعتراض کنم ، درسر نداشتم و يا بگويم من او را نمی شناسم . من فورا موافقت کردم ، چون که وظيفه ام اين بود که فورا موافقت کنم . يک نفر يا شاه هست يا نيست . اگر شخصی شاه باشد ، بايد کليه مسئوليت ها و وظايف يک شاه را تحمل کند و آن را در مقابل سختی های عادی ترک نکند.

فالاچی: اجازه دهيد مورد پرنس فوزيه را رها کنيم و به سراغ پرنس ثريا برويم . شما خودتان او را به عنوان همسر انتخاب کرديد، بنابراين آيا طلاق وی شما را ناراحت نکرد؟

پهلوی: خوب .. . بله ... برای مدتی بله . من واقعا می توانم بگويم که برای مدتی از دوران عمرم اين حادث بسيار غمناک و نارحت کننده بود . اما دليل اين طلاق به زودی بر اين ناراحتی چيره شد و من از خودم اين سوال را کردم که : من برای کشورم چکار بايد بکنم ؟ جواب يافتن همسری بود که بتوانم با او سر نوشتم را مشترک کنم و از او در مورد وارث تارج و تخت نظر بخواهم . به عبارت ديگر ، احساسات من هر گز روی موضوعات خصوصی متمرکز نمی شوند. بلکه روی وظيفه های سلطنتی . من هميشه خودم را جوری بار آورده ام که با خودم و مسايل خودم مشغول و مربوط نشوم ، بلکه با کشورم و تخت و تاجم مربوط باشم . اما اجازه دهيد در مورد اين جور چيزها از قبيل طلاق ها هايم و از اين قبيل صحبت نکنيم. من بالاتر و خيلی بالاتر از اين مسايل هستم.

فالاچی: طبيعتا اعليحضرتا! اما يک چيز هست که من بايد سوال کنم تا درمورد روشن شدن مساله کمکم کند. اعليحضرتا ! آيا اين صحيح است که شما يک زند ديگر گرفته ايد؟ از موقعی که مطبوعات آلمانی اخبار ...

پهلوی: تهمت و افترا ، نه اخبار . زيرا که اين خبر به وسيله ی آژانس خبری فرانسه بعد از آن که در روزنامه فلسطينی « المهار» برای دلايل واضحی انتشار يافت ، شايع شد. يک تهمت احمقانه ، پست و نفرتانگيز ! من فقط به شما بگويم که عکس زنی که به عنوان زن چهارم من فرض شده است ، عکسی است از خواهرزاده ی من ، دختر خواهر دوقلوی من. خواهر زاده ی من که در ضمن ازدواج هم کرده و يک بچه هم دارد. بله ، بعضی از مطبوعات برای بی اعتبار کردن من خيلی کارها می کنند . اين ها به وسيله آدم های بی دقت و بد اخلاق اداره می شود. اما آنها چگونه می توانند بگويند که من – من که خواستار قانونی هستم که بيش از يک زن داشتن را ممنوع می کند- دوباره ازدواج کرده و آن هم پنهانی ؟ اين غير قابل تصور است . اين غير قاب تحمل است ، اين شرم آور است !

فالاچی: اعليحضرتا ! اما شما يک مسلمان هستيد . مذهب شما اين اجازه را به شما می دهد که بدون طلاق دادن فرح ديبا می توانيد زن ديگری اختيار کنيد.

پهلوی: بله البته . بنا بر مذهبم من می توانم چنين کاری کنم ،تا وقتی که ملکه اجازه دهد. در حقيقت حالت هايی هست که کسی مجبور است رضايت دهد... مثلا حالتی که يک زن مريض باشد يا اينکه وظايف زنانه اش را به خوبی انجام ندهد، بدين وسيله برای شوهرش نارضايتی به وجود آورد... روی هم رفته شما بايد خيلی ساده باشيد اگر فکر کنيد که يک شوهر يک چنين چيزی را تحمل کند.

فالاچی: در جامعه شما اگر يک چنين حالتی پيش بيايد ، آيا مرد يک زن ديگر نمی گيرد يا بيش از يکی ؟

پهلوی: خوب در جامعه ی ما يک مرد می تواند يک زن ديگر اختيار کند، تا آن جا که زن اول موافقت کند و دادگاه هم تصويب کند. به غير از اين دوشرط که من قانونم را بر اساس آن گذاشته ام ، ازدواج جديد ممکن نخواهد بود. بنابراين من ، خود من ، با محرمانه ازدواج کردن بايد قانون را شکسته باشم ! و با چه کسی ؟ با خواهر زاده ام ، دختر خواهر من . گوش کن . من نمی خواهم در مورد چيزی اين چنين پست و بی ارزش بحث بيشتری بکنم من حتا صحبت در باره آن را برای يک دقيقه ديگر هم تحمل نمی کنم.

فالاچی: بسيار خوب . اجازه بدهيد در مورد آن بيشتر صحبت نکنيم . اجازه دهيد بگوييم شما منکر همه چيز می شويداعليحضرتا ! و ...

پهلوی: من هيچ چيز ی را انکار نمی کنم . من حتا زحمت انکار آن را به خودم نمی دهم . حتا من نمی خواهم انکاری بنويسم .

فالاچی: چگونه می شود؟ اگر شما آن را رد نکنيد ، مردم خواهند گفت که ازدواج صورت گرفته است.

پهلوی: من در حال حاضر به سفارت خانه هايم گفته ايم که انکارنامه ای پخش کنند!

فالاچی: و هيچکس آن را باور نکرد. انکارنامه بايد از طرف خود شما باشد اعليحضرتا!

پهلوی: اما عمل انکار کردن مرا پست و کم ارزش می کند، مرا می رنجاند ، برای اين که موضوع هيچ اهميتی برای من ندارد. آيا به نظر شما درست می رسد که پادشاهی مثل من، پادشاهی با مشکلات من، خودش با رد کردن ازدواج با خواهر زاده اش کم ارزش کند؟ نفرت انگيز است . نفرت انگيز است ! آيا به نظر شما درست می آيد که يک شاه ، امپراتور ايران ، وقت خودش را با صحبت کردن در باره ی اين مسايل به هدر دهد؟ صحبت کردن راجع به همسرها ، راجع به زنان ؟
-
فالاچی: خيلی عجيب است ، اعليحضرتا ! اگر تا به حال شاهی بوده که صحبت هايش راجع به زنان بوده ، شما بوده ايد . و هم اکنون من در اين ترديد می کنم که حتا زن در زندگی شما به حساب آمده باشد!

پهلوی: اين جا من متاسفانه بايد عرض کنم که شما يک برداشت کاملا صحيح داشته ايد. زيرا چيزهايی که در زندگی من به حساب می آيند، چيزهايی که در زندگی من نقش داشته اند ، چيزهايی کاملا متفاوتی بوده اند . مطمئنا اين ها ازدواج های من نبوده اند . زن ها ، می دانيد ... ببينيد ! اجازه دهيد آن را به اين گونه بيان کنيم . من آن ها را ناچيز نمی شمارم . آن ها بيش از هر کس ديگر از انقلاب من بهره برده اند. من مصرانه جنگيده ام تا آن ها حقوق و مسئوليت های مساوی داشته باشند. من حتا آن ها را در لشکر هم هم گذاشته ام. جايی که آنها برای شش ماه آموزش نظامی می بينند و سپس برای مبارزه با بی سوادی به روستاها فرستاده می شوند و در ضمن فراموش نکنيم که من پسر پدری هستم که کشف حجاب کرد. اما اگر بگويم به وسيله ی يکی از آن ها تحت تاثير واقع شده باشم صادق نبوده ام. هيچکس نمی تواند در من اثر کندف هی کس ، زنان فقط زيبايی شان و جذابيتشان و نگاهداشتن زنانگی شان در زندگی مرد مهم هستند... اين موضوع « فمينيسم » برای مثال ، اين فمينيست ها چه می خواهند ؟ شماها چه می خواهيد؟ شما ها می گوييد برابری ؟ آ ه البته من نمی خواهم گستاخ به نظر بيايم ، اما ببخشيد از اينکه اين حرف را می زنم – اما نه از لحاظ لياقت و توانايی .

فالاچی: اين طور نيست اعليحضرتا؟

پهلوی: نه ، شما هر گز يک ميکل آنژ يا يک باخ نداشته ايد. شما حتا يک سرآشپز معروف هم نداشته ايد و اما اگر شما در مورد موقعيت با من صحبت کنيد ، تمام چيزی که من می توانم بگويم اينست که ک آيا شما شوخی تان گرفته ؟ آيا شما تا به حال کمبود موقعيت داشته ايد که به تاريخ يک آشپز ماهر و مشهور تحويل دهيد؟ شما تا به حال هيچ چيز بزرگ و جالب نيافريده ايد ، هيچ چيز! به من بگوييد شما در حين مصاحبه يتان به چند زن که قادر به حکومت باشند برخورده ايد؟

فالاچی: حداقل دوتا اعليحضرتا ! گلداماير و اينديراگاندی .

پهلوی: چه کسی می داند؟ تمام چيزی که من می توانم بگويم اينست که زنان وقتی حکومت می کنند، از مردان بسيار خشن تر و سخت گيرترند و بسيار بی رحم تر . بسيار از مردان تشنه خون هستند. من حقيقت ها را ذکر می کنم ، نه عقايد را . شماها وقتی که قدرت داريد بدون وجدان هستيد. کارتين دومديسيز را به خاطر بياوريد، کاترين روسيه ، اليزابت اول انگلستان را ، لازم به يادر آوری لوکرس بوژيای شما نيست . با آن زندان ها و عشق های پنهانی اش ، شما ها دسيسه کاريد ، شماها شروريد ، همه ی شما .

فالاچی: من متعجب شدم ، اعليحضرتا ! برای اين که شماييد که می گوييد قبل از اين که وليعهد به سن قانونی برسد ، ملکه فرح ديبا بايد نيابت سلطنت را قبول کند.

پهلوی: هوم ... خوب ... بله ، اگر پسر من قبل از رسيدن به سن قانونی شاه شود، ملکه فرح ديبا نايب السلطنه می شود. اما در ضمن در يک چنين موقعيتی هيات مشاورانی خواهد بود که ملکه بايد با آنان مشورت کند. در حالی که من الزامی ندارم که با کسی مشورت کنم و با کسی هم مشورت نمی . تفاوت را حس می کنيد؟

فالاچی: آن را حس می کنم ، اما در حقيقت به اين صورت باقی می ماند که همسر شما نايب السلطنه است و اگر شما اين تصميم را بگيريد ، اين بدان معنی است که شما قدرت حکومت را در وی می بينيد.

پهلوی: هوم ... در هر حال ، اين چيزی است که من در موقع تصميم گيری فکر می کردم ، و ... ما در اين جا برای صحبت کردن راجع به اين موضوع ننشسته ايم ، اين طور نيست ؟

فالاچی: مسلما خير ...

منبع:
نوشته شده توسط گزارشگر

+ تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:7 نويسنده امير ... |

 

زندگی,جنگ و دیگر هیچ!




دیباچه :
متن زیر برگرفته از کتاب«زندگی،‌جنگ و دیگر هیچ!» نوشته‌ی خانم «اوریانا فلانچی» خبرنگار زبده‌ی ایتالیایی‌ است که مصاحبه‌های او با شخصیت‌های تاثیرگذار در عرصه‌ی سیاسی و ...جهان،‌زبانزد خاص و عام است . «زندگی،‌جنگ و دیگر هیچ!» نمایشگر یک سال از زندگی نویسنده است که در پاسخ خواهر کوچکش که پرسیده بود:‌«زندگی یعنی چه؟» نوشته است.وی پاسخ این سؤال را در نبردها،زد و خوردها،وحشی‌گری‌ها و مرگ در جنگ ویتنام جستجو کرده است.و نیز در مکزیک؛جایی که در«میدان سه فرهنگ» همزمان با گشایش المپیک مکزیک،‌زخم عمیقی برداشت.مشاهدات او ابعاد دیگری هم دارد که ویژه‌ی خود اوست.او همه‌ی مشکلاتی را که گریبانگیر بشر است می‌بیند و مطرح می کند.
«زندگی،‌جنگ و دیگر هیچ!» برداشت ویژه‌ای دارد،‌هم بدبین است،هم خوش‌بین.نماینده‌ی زندگی امروز ما است. بدبین است چون از هیچ یک از ابعاد ننگ آمیز بشر چشم نپوشیده و زندگی بشر را زیر سؤال برده است.خوش‌بین است چون در پایان به نتایج امیدوار کننده‌ای می‌رسد که به نوعی راه«چگونه زیستن» در دنیای امروز و به دور از بیهودگی و بی تفاوتی و چشم پوشی بر دردهای گریبان‌‌گیر بشری را نمایان می‌سازد.
.......................................................
...«الیزابت» کوچک و شکننده و شاد تا چند ماه دیگر پنج سالش تمام می‌شود.او را به خود فشردم و شروع کردم برایش به کتاب خواندن.ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:
ـ «زندگی یعنی چه؟» جواب احمقانه‌ای به او دادم.
ـ زندگی،‌لحظه‌ایست میان تولد و مرگ.
ـ‌ مرگ چیه؟
ـ‌ مرگ هنگامه‌ای است که همه چیز تمام می‌شود.
ـ مثل زمستان؟هنگامی که برگ‌های درختان می‌ریزد؟ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود،‌نه؟هنگامی که بهار بیاید،‌درخت دوباره زنده می‌شود.
ـ ولی برای مردن اینطور نیست.زن و بچه‌ها هم همین طور.هنگامی که کسی مرد،‌برای همیشه مرده، دیگر زنده نمی‌شود.
ـ‌ نه این درست نیست!
ـ چرا الیزابت،حالا بخواب.
ـ من حرف تو را قبول ندارم.فکر می‌کنم هنگامی که کسی بمیرد،‌مثل درخت‌ها دوباره در بهار زنده می‌شود.
............................................................
فردای آن روز به ویتنام رفتم.در ویتنام جنگ بود،‌آتش بود و خون.خبرنگاری بودم که دیر با زود گذارش به آنجا می‌افتاد.شب شد و خوابیدم.ناگهان صدای جنگ،‌گوش‌ها را پر کرد.همه‌جا می‌لرزید.خرابی‌ها به بار آمد.قلب‌ها سوراخ شد و در یک آن،‌شیون کودکان بی‌سرپرست و مادرانی که کودکان‌شان از دست رفته بود،‌به گوش رسید.و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود.
من به این فکر می‌کردم که در سوی دیگر دنیا،‌گفت و گو بر سر این است که آیا می‌توان قلب بیماری را که فقط 10 دقیقه از عمرش باقی است،‌به جای قلب بیمار دیگری پیوند زد تا به زندگی باز گردد؟ در حالی که این جا هیچ کس از خودش نمی‌پرسد که آیا درست است که جان یک عده انسان سالم و بی‌گناه را بریزند ... نفرت و خشم سراپایم را می‌لرزاند و مغزم را سوراخ می‌کند.با خود قرار می‌گذارم که این گستاخی دنیا را برای تو،«الیزابت» و برای دیگران تعریف کنم.
برای تو که تضادهای این دنیای پرهیاهو را نمی‌شناسی الیزابت.و برای تو که نمی‌دانی چرا هنگامی که می‌خندم از ته دل می‌خندم و هنگامی که گریه می‌کنم،‌این چنین زیاد می‌گریم.چرا گاهی که باید شاد باشم،خوشحال نمی‌شوم و گاهی مشکل‌پسند و گاه سهل می‌گیرم.تو هنوز نمی‌دانی؛‌در این دنیا با کوشش و معجزه زندگی انسان رو به مرگ را نجات می‌دهند،‌ولی مرگ صدها،‌هزاران و میلیون‌ها موجود زنده و سالم را باعث می‌شوند!!می‌دانی؟!
زندگی خیلی بیشتر از لحظه‌ای میان تولد و مرگ است‌؛ولی باز هم موفق به یافتن جواب در خور نشدم.آیا نگرانی و تشویش خود را برای کودکی بازگو کردن کار درستی است؟کوشش داشتم این کار را بکنم،‌ولی بعد اندیشیدم: «داستان را باقصه‌هایی از خرگوش کوچولو،پروانه‌ها و فرشته‌های نگهبان تمام کنم.با گول زدن‌های همیشگی. ولی الیزابت بعدا خواهد فهمید که پروانه‌ها در ابتدا کرم بودند،‌خرگوش‌ها همدیگر را می‌درند و فرشته‌های نگهبان وجود عینی و خارجی ندارند.»
زنده بودن چه خوب است.چه خوب بود از اینکه زنده ایم ‌همیشه خوشحال باشیم.آن هنگام،‌می‌توانستیم حس کنیم که صبحگاهان،‌صورت را با لیوانی آب شستن چه لذتی دارد!حتا اگر شب قبل با لباس عرق کرده خوابیده باشیم!
می‌دانی سحرگاه امروز چه اتفاقی رخ داد؟فرمانده دستور داده بود که پناهگاه‌های ویتنام شمالی را با فانتوم بمباران کنند،‌ولی پناهگاه‌ها خیلی نزدیک به محل نگهداری زخمی‌ها بود.بمب درست به میان زخمی‌ها افتاد و قتل عام وحشتکی را باعث شد.این اشتباه سبب شد تا ما اولین بالگرد خبرنگاری را از دست بدهیم.هنگامی که بالگرد دوم رسید،‌خلبانش گفت که بالگرد نخست را«ویت کنگ‌ها» به تلافی ساقط کرده‌اند.با شنیدن این خبر فقط لرزشی در خودم احساس کردم.می‌دانی؛ ‌انسان زود به همه چیز عادت می‌کند.از این که قرار بمیرم و نمردم، دیگر تعجب نمی‌کنم.برایمان عادت شده و عادت کرده‌ایم که در برابر خرابی‌ها و بی‌رحمی‌ها حتا مژه هم بر هم نزنیم.در عین حال زندگی شیرین است.
از «جورج»می پرسم:
ـ در هنگام شلیک به چه چیز فکر می‌کنی؟
ـ فقط به کشتن و این که کشته نشوم.همیشه هنگام حمله ترس عجیبی همه‌ی وجودم را فرا می‌گیرد.اولین بار که برای حمله می رفتیم،‌دوستم «باب» در کنارم بود.با هم به ویتنام آمده بودیم و همیشه مثل دو یار جدا نشدنی،‌با هم بودیم. ...وقتی موشکی به طرف ما پرتاب شد،‌آن را دیدم و بدون آن که چیزی به باب بگویم،‌با چتر نجات به زمین پریدم. او را خبر نکردم،‌می‌دانی!فقط به فکر نجات خودم بودم،‌دیدم که باب منفجر شد. او مرد...!
... یک ویت کنگ با تمام نیرو می‌دوید و همه به او شلیک می‌کردند.درست مثل این که در غرفه‌ی تیراندازی پارک شهر به طرف سیبل هدف تیر می‌اندازند.ولی تیرها به او نمی‌خورد.بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد.درست مثل این که به یک درخت شلیک کرده باشم .حتا جلو رفتم و به او دست زدم؛هیچ احساسی نداشتم.احمقانه است،‌ولی واقعیت دارد.


زندگی هرچه هست،‌خواستنی است.در دنیای ما هر کس به زندگی خویش بیش از همسایه‌اش دلبستگی دارد.این طبیعی است.اما«باب»هرگز در بهار دوباره متولد نخواهد شد،آن«ویت کنگ»‌هم همین طور.ولی تو،‌الیزابت، و نسل‌های بعد از تو درباره‌شان چگونه داوری خواهند کرد؟
زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم؛بدون حتا یک گام اشتباه،‌بدون آنکه ثانیه‌ای به خواب رویم و یا تردید کنیم که داریم اشتباه می‌کنیم،‌باید آن را طی کنیم.ما که انسان هستیم و نه فرشته ... و نه حیوان... ما که بشر هستیم... .
بیا خواهر کوچکم،‌الیزابت،‌تو روزی می‌خواستی بدانی زندگی یعنی چه‌؟ آیا باز هم می‌خواهی بدانی؟
ـ آره، ‌زندگی یعنی چه؟
ـ‌ زندگی ظرفی است که باید خوب پرش کرد،‌بدون این که لحظه‌ای را از دست بدهیم.
ـ حتا اگر وقتی پرش می‌کنیم، ‌بشکند؟و اگر بشکند...؟
ـ فرقی نمی‌کند؛صحنه را طی کرده‌ای،‌فقط کمی تندتر.مدت زمانی که تو برای این طی کردن صرف می‌کنی مهم نیست؛‌مهم شکل طی کردن تو است.مهم این است که آن را «خوب» طی کنی./
"عکس ها مربوط به بمباران شیمیایی حلبچه می باشد"
سایت منبعشو گم کردم متاسفانه !!!!!!!!!!!! امیدوارم نویسندش ببخشه منو...
 
 

+ تاريخ جمعه ششم مهر 1386ساعت 20:38 نويسنده امير ... |