تبليغاتX
اوریانا فالاچی

ANTI WAR

... خدايا چگونه بنگرم اشک هاي کودکي را که در جستجوي مادر ، با دستان نحيف خود ، آوارها را مي کاود

و چگونه تسکين دهم مردي را ، که ديگر هيچ کس را ندارد ، و چگونه تاب آورم نگاههاي ملتمسانه مادران را ، به گهواره هايي که اينک سراسر خون است . ديگر بوي گلهاي بهاري به مشام نمي رسد ، عطر خون فضا را آکنده است . مردان آرزوي مرگ دارند تا به عزيزان خود بپيوندند . هيچ کس را تاب سخن گفتن نيست . اينک اينجا همه با چشمهاي خود سخن مي گويند ... و تنها يک پرسش دارند :

به راستي اينگونه سرنوشت ، مستوجب کدامين گناهمان بود ؟

... و سکوت تنها صدايي است که شنيده مي شود !!

+ تاريخ شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:8 نويسنده امير ... |

بیخبر رفت و دگر از او نیآمد


نامه ای نه ، کلامی نه ، پیامی نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش


ندیمش بکوچه ئی ، ببامی نه

تا که غربت ، یار من در بر گرفت

 
دل بهانه های خود از سر گرفت


گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد


آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام
بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقانرا برد


باد یاد عاشقانرا برد


سالها رفتند و من دیگر ندیدم


سروری نه ، قراری نه ، بهاری نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش


از آنهمه گذشته ، یادگاری نه

تا که غربت ، یار من در بر گرفت


دل بهانه های خود از سر گرفت


گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد


آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام

 
بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقانرا برد

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:26 نويسنده امير ... |

 

وقتی رفتی هرچی خواستی از اتاق من ببر


آیینه رو ببر با این دل همیشه دربه در


ساعت ببر تا من دقیقه ها رو نشمارم


عکست ببر شاید یادم بره دوست دارم


اون کتابا رو ببر دیگه نمیخونمشون


نامه هات پس بگیر تا من نسوزونمشون


اگه خواستی این گلیم بردار از روی زمین


اما گیتارم با خودت نبر فقط همین


آخه گیتار من آهنگهای خوبی از بره


تو نباشی اون منو به خیلی جاها میبره


جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه


اما اینجوری تحمل غمت ساده تره


وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر


گیتارو با خودت نبر


بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر


گیتارو با خودت نبر


وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر


گیتارو با خودت نبر


بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر


گیتارو با خودت نبر


دفتر نوتامو بردار از توی گنجه ی من


ببر اون ترانه هارو همشون به نام تن


سیبارم از تو درخت پشت پنجره بچین


اما گیتارمو با خودت نبر فقط همین


آخه گیتار من آهنگهای خوبی از بره


تو نباشی اون منو به خیلی جاها میبره


جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه


اما اینجوری تحمل غمت ساده تره


وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر


گیتارو با خودت نبر


بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر


گیتارو با خودت نبر


وقتی داری میری سفر


هر چی دلت میخواد ببر


گیتار با خودت نبر

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:19 نويسنده امير ... |

 
 
بعضي وقتا که به خودم و توفکر مي کنم
 
 خيلي از دستت عصباني مي شم
 
 اما وقتي به حالت عادي برمي گردم
 
مي بينم تو هم تقصيري نداري
 
چيزي يه که پيش اومده و کاريش نمي شه کرد .
 
مي دونم اگه مي تونستي
 
به گذشته برگردي و يه چيزايي رو از بين ببري
 
 حتما جاهايي رو که من حضور داشتم پاک مي کردي.

شايد با خودت فکر کردي من تشنه عشقتم
 
يا اينکه مي خوام ازت گدايي دل کنم
 
اما اين چيزا ديگه براي من مهم نيست
 
 من فقط مي دونم که تو رو دوست دارم
 
 و در نهايت همه کارم به تو متصل مي شه

ميدوني هميشه اگر چيزي رو از خدا مي خواستم
 
 و پافشاري مي کردم و اون بهم نمي داد
 
خيلي ناراحت مي شدم
 
اما اون بعد از مدت خيلي کوتاهي بهم مي فهموند
 
که اون چيز به نفع من نبوده و يه چيز با ارزش تر بهم مي داد
 
 به طوري که از خواسته ام متنفر مي شدم،
 
اما تو، مگه من مي تونم از تو بدم بياد؟
 
چه کس ديگه اي مي خواد تو زندگي من پيدا بشه
 
 که برام باارزش تر از تو باشه؟
 
ديگه اين اجازه رو به هيچ کس نمي دم .

حالا که مطمئن شدم تو واقعا عاشقي
 
 و يکي ديگه رو دوست داري به نفع تو از عشقم صرف نظر مي کنم .
 
 سعي مي کنم ديگه عاشقت نباشم
 
 قول مي دم يه دوست خوب باشم
 
 تا زماني که تو بخواي و بعد از اونم برم و ديگه پيدام نشه...

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:42 نويسنده امير ... |

 

اگر دروغ رنگ داشت


هر روز،شايد


ده ها رنگين کمان


در دهان ما نطفه ميبست


و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود


اگر عشق، ارتفاع داشت


من زمين را در زير پاي خود داشتم


و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي

 
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها


به تمسخر ميگرفتي


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت


عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند


اگر براستي خواستن توانستن بود


محال نبود،وصال


و عاشقان که هميشه خواهانند


هميشه ميتوانستند تنها نباشند


اگر گناه وزن داشت


هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد


تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي


و شايد من، کمر شکسته ترين بودم


اگر غرور نبود


چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند


و ما کلام دوستت دارم را


در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم


اگر ديوار نبود


نزديک تر بوديم،


همه وسعت دنيا يک خانه ميشد


و تمام محتواي يک سفره


سهم همه بود


و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد


اگر ساعتها نبودند


آزاد تر بوديم،


با اولين خميازه به خواب ميرفتيم


و هر عادت مکرر را


در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:33 نويسنده امير ... |