اوریانا فالاچی
دوستان عزيز... نظرات شما باعث دلگرمي من در آپلود كتابهاي اوريانا فالاچي ميشه
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 توسط امير ... |
سلام دوستانم...!!

لينك كتابها آپديت شد.... قصد دارم دوباره اين وبلاگ رو بروز كنم...

براي دانلود بايد به قسمت دانلود كتابها مراجعه كنيد .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1392 توسط امير ... |

*انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند
و آن شخص برایش یک غریبه باشد ،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند

*********************************************************************************

* عاشق طرز فکر آدمــــهـــا نشید آدمــــهـــا زیبا فکر میکنند زیبا حرف میزنند،

امـــــــا زیبا زندگی نمیکنند!

*********************************************************************************

*مرا دوست بدار اندک ولی طولانی
*********************************************************************************

*اگر طعنه بزنیم کسی مسخره مان نمی کند اما همینکه به چیزی واقعا ایمان داشته باشیم همه به سرمان می ریزند .
*********************************************************************************

*وظیفه بشر راضی شدن و قبول کردن نیست ، اعتراض کردن و انقلاب است . تنها با عاصیگری است که بشر می تواند به حقیقت پی ببرد
.

*********************************************************************************

* شرط بودن ، مردن است . بشر می میرد تا جای خود را به بشر دیگری بدهد . اشیا می میرند تا برای اشیا دیگر جا باز کنند
.
*********************************************************************************

*درست در مواقعی که به کسی احتیاج داریم پیش ما نیست
.
*********************************************************************************

* اگر ادم بخواهد به تمام خطراتی که متوجه ما هستند فکر کند باید اصلا پای خود را از خانه بیرون گذارد . وقتی هم در خانه ماند باید از جایش تکان نخورد . چون در انجا هم ممکن است بلایی بر سرش بیاید . چه بسا کسانی که در حمام برق می گیردشان . یا اینکه پایشان روی پله ها لیز می خورد و می شکند یا موقع بریدن کالباس انگشتشان را می برند . اگر بخواهیم به این چیزها فکر کنیم باید از جایمان تکان نخوریم . همان جا روی اولین پله بنشینیم . مثل کرم های حشره ای وحشت زده که فقط به یک چیز فکر می کنند : انواع مرگ .
*********************************************************************************
* فقط کسانی که خیلی گریه کرده باشند ، خندیدن را بلدند .
*********************************************************************************

* گاهی اوقات بهتر است حقیقت را نفهمیم ، همان طور احمق بمانیم . چون حقیقت همیشه به نوعی تلخ است .

*********************************************************************************

* باید دنبال زیبایی گشت . اگر کسی دنبال زیبایی بگردد آن را پیدا می کند برای اینکه زیبایی در همه جا وجود دارد .


برچسب‌ها: جملات زيبا, فالاچي, يك مرد, كتاب رمان, یغما گلرویی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1392 توسط امير ... |
براي دانلود كتاب نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد لطفاَ اينجا كليك كنيد.









برچسب‌ها: دانلود كتاب, فالاچي, نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد, كتاب رمان, یغما گلرویی
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1392 توسط امير ... |




 نه ، نترسیدن کار آسانی نیست .

چه خوب می شد اگر می شد از اینکه زنده ایم همیشه خوشحال باشیم .

جنگ فاجعه وحشتناکی است که غیر از گریستن ، کار دیگری برایش نمی توان کرد . برای کسی گریه می کنیم که شاید روزی یک سیگار را از او دریغ داشته ایم و حال مرده و دیگر بر نمی گردد .

او با پاهای مجروح و دست های خونینش مرا بغل کرد و کشان کشان برد . می توانی بفهمی ؟به این می گویند دوستی و دوستی چیز قشنگی است . قشنگ تر از عشق . 

در جنگ مرگ چیزی است غیر شخصی.

 نوشتن برای تو وقتی ندانی که برایت نوشته ام به چه درد می خورد؟

 اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با آن نداری ، فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده آن را فراموش کنی .

  وقتی کسی را دور انداختیم دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم و وقتی دنبال چراهای اشتباهات او می رویم که هنوز او را کاملا دور نینداخته باشیم .

 بعضی وقت ها تو حس می کنی دو چشم دارند تو را نگاه می کنند ولی در واقع آنها تو را نمی بینند . بعضی اوقات حس می کنی کسی را پیدا کرده ای که همیشه در جست و جویش بوده ای ولی در واقع کسی را پیدا نکرده ای . این جور اتفاقات فراوان می افتند و اگر این اتفاقات نیفتند معجزه است .

 میمون را می گیرند و به زنجیرش می کشند و بعد نزد مشتری می برند تا مشتری با آتش سیگارش نقاط مختلف بدن میمون را بسوزاند و یا با یک کارد بدن میمون را سوراخ سوراخ کند . مثلا چشم هایش را و میمون از درد دیوانه می شود و چون دیوانه می شود خون به سرش می آید و بعد میمون را می گیرند و تق ! جمجمه اش را می شکنند و مغزش را خام و خون آلود می خورند . خیلی خوشمزه است .

 


برچسب‌ها: معرفي كتاب, فالاچي, جنس ضعيف, كتاب رمان, ليلي گلستان
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1392 توسط امير ... |


جنس ضعیف با عنوان فرعی (گزارشی از وضعیت زنان جهان) اثری از اوریانا فالاچی، نویسنده و روزنامه نگار ایتالیایی است این کتاب از نخستین آثار فالاچی است و نسخه اصلی آن در سال ۱۹۶۱ میلادی چاپ شده است

.فالاچی در این کتاب، گزارشی از سفرهای خود به نقاط مختلف جهان و وضعیت زنان آن سرزمین را شرح می دهد. برخی نیز اعتقاد دارند نثر او در این کتاب، بیشتر از گزارش مطبوعاتی به «خاطره نگاری» شبیه است.ترجمه لغت به لغت عنوان اصلی این کتاب عبارت «جنس بی فایده» یا «جنس بی مصرف» را به دست می دهد؛ اما مترجم و ناشر تصمیم گرفته اند روی جلد نسخه فارسی از عنوان «جنس ضعیف» استفاده کنند.

چاپ اول این کتاب در ایران درسال 1337 با ترجمه ویدا مشفق می باشد وا ین کتاب در سال 1387 با ترجمه یغما گلرویی هم منتشر شده. 




بریده هایی از قسمت ابتدایی کتاب :



دختر یکی از دوستام واسه شام دعوتم کرده بود و وسط غذا خوردن یهو بغضش ترکید و تو گریه بهم گفت که آدم خیلی بدبختیه!
«
خیلی احمقی! من واسه داشتن همین چیزای مزخرف ناراحتم! تو فکر میکنی اگه یه زن بتونه شغلی که اغلب مال مرداس رو داشته باشه، یا حتا رییس جمهور بشه، خوشبخته؟ … آخ! خدا! چه قدر دلم میخواست تو کشوری به دنیا اومده بودم که به زن محل سگ هم نمیذارن … تمام ما زنا آدمای بی خاصیتی هستیم
حرفای اون شب دختر دوستم نگرانم کرد. مثل یه آدم که ندونه گوش داره، چون صبح که بیدار میشه، گوشاش سر جای قبلیان، اما یه روز که گوش درد می گیره و گوشاش یادش می افتن … منم یهو این رو فهمیدم که مشکلای مردا یه چیزایی مثل نژاد، یا پول و وشغل برمی گرده اما مشکلای زنا دور یه موضوع میگرده:
اینکه زن به دنیا اومدن

بریده ای از انتهای کتاب: 

هرچقدر توی فروشگاه های توکیو لباسای دوخت فرانسه بفروشن، 

هر چقدر توی خیابونای بمبئی درباره ی عظمت زنا شعار بدن؛ 

حتی اگر دانشکده های نظامیِ پکن دراشون رو روی زنا باز کرده باشن
بازم دعوای بین زن ومرد باقی میمونه، چون زن زنه و مَرد، مرد
«-
زنای تموم دنیا مثل همن!».
اینو راکوماری آمریت کور –عاقل ترین زن دنیا- بالای یکی از تپه های دهلی گفت.
واقعا حق با اون نیست؟
وقتی به اوضاع زنای دور تا دور دنیا فکر میکنم، میبینم اکثرشون دارن تو باتلاق اشتباه و بی خبری دست وپا میزنن .
چه مثل حیوونای باغ وحش جدا از مَرداشون زندگی کنن، 
چه عین کلاغا خودشون رو از چشم مردا پنهون کنن 
و چه مثل جنگ جوهای افسانه ای از خودشون شجاعت نشون بدن و هزار تا مدال و نشون به سینه هاشون باشه
هیچ کدوم اون جوری که باید به خوشبختی و زندگی خوبی که حق اوناس نرسیدن.
من نمی تونستم بین غم دیدن عروس بدبخت کراچی و غم تماشای پاهای کوچیک زنای چینی فرق بزارم و بگم از اون یکی ناراحت کننده تر بود.
نمی تونستم بفهمم زندگی ِ زنای قایق نشین هنگ کنگ وحشتناک تره یا این زن آمریکایی که داشت سعی میکرد یه مرد خواب آلود ایتالیایی رو تو دام بندازه!
به نظرم اغلب زنای دنیا دارن راه غلطی رو میرن که فقط به عذاب و بدبختی ختم میشه!
کلمه های پیشرفت و استقلال این روزا به دهن همه ی زنای دنیا افتاده. هرجای دنیا که رفتم به همین دوتا کلمه برخوردم که مثل سقز تو دهن همه نشخوار میشد، بدون اینکه فکر کنن ممکنه باعث دلدرد بشه!


برچسب‌ها: معرفي كتاب, فالاچي, جنس ضعيف, كتاب رمان, یغما گلرویی
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1392 توسط امير ... |

معرفی کتابی چون "پنه لوپه به جنگ میرود" براستی کار آسانی نیست. نمیدانی به کدام جنبه ی رمان بپردازی و از کدام نقطه نظر آن را بررسی کنی. از لحظه ای که مطالعه ی آن را به پایان رساندم ، در اندیشه ی معرفی اش بودم و نمیتوانستم دست به قلم ببرم. آخر دل به دریا زدم و خود را در دریایی بی انتها ، غوطه ور پنداشتم. حال برای رسیدن به خشکی تا جایی که بشود هدفمند و سودمند دست و پا میزنم و امید است که این دست و پا زدن مثمر ثمر باشد.

قصد دارم معرفی این کتاب را به شیوه ای نوین انجام دهم و خواننده وبلاگ را در سطور داستان غرق سازم. قلم زنانه ی "اوریانا فالاچی" به رغم روان بودن ، فارغ از پیچیدگی های خاص زنانه ی او نبوده و بررسی این کتاب ، نیازمند تمرکز دقیق و جمع بندی های ویژه ایست. سیاست ، سرمایه داری ، ضعف ، جنگ ، عشق و نفرت ، غریزه و... تماما در یک رمان 216 صفحه ای گنجانده شده است.

خلاصه داستان بدین صورت است که یک بانوی ایتالیایی 26 ساله ، به نام جوانا ، که اصرار میورزد او را "جو" بنامند ، طی یک ماموریتِ فیلم سازی ، راهیِ نیویورک میشود. وی که در 12 سالگی عشقی را نسبت به یک آمریکایی به نام ریچارد در دل داشته است ، ناخودآگاهانه این امید را در دل میپروراند که شاید او را در آن شهر ببیند. فرانچسکو ، مرد دلداده ی وی در ایتالیا از این سفر اعلام نارضایتی میکند و بر خلاف میلش به بدرقه ی جوانا تن میدهد.

"جو در اولین دیدار از آمریکا و جامعه ی ماشین و دود و صنعت ، چندان راضی به نظر نمی رسد تا آنکه کمی بعد ، درست آنچه باید در کتابها و داستانها و یا ساده تر ، در زندگی واقعی سراغش را گرفت ، اتفاق می افتد. او ، ریچارد را بازمی یابد و این بار از طریق عشق و رابطه با ریچارد ، با حقایق تلخ و انکار ناپذیر زندگی انسان امروز روبرو میشود و این رویارویی دردآلود ، تلخ و عذاب دهنده و سخت غیر انسانی می یابد. زن جوان پس از دو ماه اقامت در سرزمین موعود و افسانه ای به اصطلاح ایالات متحد به وطنش باز میگردد. اما اینک او حالت انسان زخم خورده و ستمدیده ای را دارد که در برابر بدست آوردن تجربیات بی باکانه ی خویش ، بهای گزافی را پرداخته است و این نه فقط بخاطر عدم هماهنگی و تفاهم بین دو دنیای کاملا متفاوتی است که در فاصله ای کوتاه شناخته ، بلکه بخاطر سرگردانی روح و عدم تفاهم خودِ او ، با دنیای درونش و ذهنیاتش است."*

 

آنچه نوشتم ، خلاصه ای بقول دوستانم "زیادی تخلیص شده" بود.

 

به داستان برگردیم. میخواهم از این پس داستان را ساده ی ساده ، چون یک واقعه ی روزانه روایت کنم.

جوانا در نیویورک ریچارد را می یابد و در همان جا برای اولین بار با ریچارد ، رابطه ای جدی آغاز میکند و از فردای آن واقعه پیچیدگی های عجیب و غریبی در رابطه این دو و البته در درونِ جوانای سردرگم آغاز میشود.

 

اصلا چرا "پنه لوپه"؟

پنه لوپه همسر وفادار ادیسه ی یونانی بود که پس از رفتن همسرش به جنگ تروا ، 20 سال وفادار او میماند و با وجود داشتن خواستگاران بسیار ، تن به ازدواج نمیدهد. و "برای رهایی از وسوسه ها و پافشاری های خواستارانش ، بافتن پارچه ای تور مانند را بهانه میکند و وعده می دهد که هرگاه بافتن آن به پایان رسید ، به تمنای خواستارانش پاسخ خواهد داد. لیکن از آنجایی که خود قصد به پایان رساندن کار را ندارد ، روزها می بافد و شب همان مقدار که بافته است را باز میشکافد. ولی در این کتاب ، جوانای جوان و مبارزه گر ، با آنهمه احساسات زنانه و در عین حال پرخاشگرانه اش ، "پنه لوپه" ای است که به ماندن در چهار دیواری خانه و بافتن و بازشکافتن تور در انتظار بازگشت ادیسه ، تن نمیدهد." *

همچنین در صفحه ی 15 کتاب ، فرانچسکو حین بدرقه ی جوانا خطاب به وی میگوید:"تو اولیس شاه(ادیسه) را در خاطرم زنده میکنی که به فتح دیوارهای "تروا" می رود. ولی عزیز من تو ادیسه نیستی ، پنه لوپه هستی. می فهمی یا نه؟ نباید به جنگ بروی. خودت را با بافتن تور مشغول کن. چرا نمیفهمی؟ زن نمی تواند مرد باشد."

 

اوریانا فلاچی احساسات زنانه ی خودش را از جنس دوم به شمار آمدن در عباراتی چون "امتیاز شیرین مرد متولد شدن" نمایان می سازد و جوانای جوان و مبارزه طلب و البته از دیدگاه من ، ساده لوح و سردرگم را ، به تصویر می کشد.

علاوه بر دیدگاه های زنانه و روابط جوانا ، بحث رشد سرمایه داری و تجمل بیمار گونه ی آن یکی از مسائل مورد بحث در این کتاب است. از همان ابتدای کتاب و پیش از پرواز کردن جوانا به مقصد نیویورک ، بحثی در باب آمریکا بین فرانچسکو و جوانا در میگیرد که جای تامل دارد. فرانچسکو اینگونه بیان میدارد :"ما ملتی باهوش هستیم که توسط عده ای کم هوش رهبری می شویم. آنها (آمریکایی ها) ملت متوسط الحالی هستند که بوسیله ی آدمهای باهوش رهبری میشوند." جوانای جوان مشتاق کشف آمریکاست و بشدت از آمریکای پر از ثروت و تجملات طرفداری میکند ولی فرانچسکو از آمریکا بیزار است.

جوانا پس از چند روز اقامت در نیویورک برای فرانچسکو مینویسد:"خانه ی تو آنجایی نیست که در آن متولد میشوی ، خانه تو آنجاست که وقتی به عقل میرسی و میتوانی تصمیم بگیری که چه چیز را دوست داری و چه چیز را دوست نداری ، خودت برای بقیه ی سالهای عمرت انتخاب میکنی."

اوریانا فالاچی به هنرمندی توانسته است اندیشه های سرمایه داری و ارزشهای کاذب آن را از زبان شخصیتهای بورژوای داستان مثل "بیل" و "گومز" به نمایش بگذارد.

بیل یک مردِ منقعت طلب و عیاش آمریکایی است که سرمایه داری و آمریکا را می پرستد و گومز ، کارفرمای جوانا در آمریکاست که از نظرش "پول همه چیز است."

بیل در بخشی از داستان به جوانا میگوید:"و اما درباره ی تعلق خاطر تو به آمریکا باید بگویم که حالا زود است که آن را جدی تلقی کنی. عشقهای صاعقه وار هرگز عشقهای حقیقی و پابرجایی نیستند. عشقهای حقیقی همیشه از بی تفاوتی یا تنفر شکوفا میشوند. به زودی یاد میگیری که آنچه تو میهمان نوازی می نامی ، "دفاع" نام دارد. مثبت بودن نیز ناشی از "ترس است و تمدن عالی نیز چیزی جز "مکانیزم" عالی نیست. ولی وقتی متوجه این موضوع می شوی که احساس میکنی آمریکا ، همچون زهری ، در خونت ریشه دوانیده است. زهری که پادزهر هم ندارد.. ما یک بیمار مزمن هستیم ، جو! و برای زنده ماندن هیچ دوایی بهتر از آنچه ابداع کرده ایم ، وجود نداردضعفا را خفه کنیم تا قوی ترها نجات یابند ، دیگران را بکشیم تا خودمان زنده بمانیم. در میان ما جایی برای عشق یا شفقت وجود ندارد."

فالاچی ، در جای جای داستان ، سردیِ آدمهای این شهرهای پر تجمل خاکستری را نیز به تصویر می کشد و از فضای سرد محیطها و مکانهای عمومی از زبان جوانا در مواجهه با محیط تاریک ، چنین حکایت میکند :"عجیب است کافه ها و رستورانهای نیویورک ظلمت محض است. وقتی که از خارج به این شهر نگاه میکنی ، آن را دریایی از نور می بینی ، ولی وقتی که به درونش می روی ، باید مثل کورها کورمال کورمال راه بروی. چنین به نظر می رسد که آمریکایی ها وقتی داخل یک چهار دیواری هستند ، از نگاه کردن به یکدیگر خجالت می کشند."

جوانا به مرور با لمس حقایق تلخ آن سرزمین و همچنین رابطه نامتعارف بیل و ریچارد ، احساس نا آرامی میکند. بیل در مورد عشق این چنین به جوانا میگوید:"معلوم نیست انسان چرا همیشه عاشق کسی میشود که شایستگی عشقش را ندارد : شاید این تنها راه بازیافتن تعادل از دست رفته ی دنیایی است که در آن زندگی میکنیم. این قدیمی ترین نوع خودآزاری است. عشق ورزی به کسی که قادر به عشق ورزی نیست ، و احمقانه ترین نوع آن."

وقتی جوانا تصمیم میگیرد به ایتالیا بازگردد و از بیل و ریچارد و همه ی تجملات مشمئز کننده ی دنیای به ظاهر جذاب آمریکا فرار کند ، بیل در نامه ای به جوانا مینویسد:"جنگ حقیق همانی نیست که دو احمق قدرتمند با فرو ریختن بمب ها آغازش میکنند. جنگ واقعی مبارزه ای است که در مقابل عشق یا تنفری که خارج از اراده ی توست ، انجام میدهی." سپس به او توصیه میکند هرگز از آنچه در آمریکا بر وی گذشته است سخنی به میان نیاورد و مینویسد :"قبیله ای که انسان در آن زندگی میکند ، کاری به کار قربانیان یا قهرمانان ندارد. قربانیان و قهرمانان ، برخلاف جریان آب شنا می کنند. اگر نمیخواهی باعث ترس و وحشت دیگران شوی ، باید ساکت بمانی یا دروغ بگویی."

جوانا پس از پی بردن به حقایق ماجرا ، تصمیم به ترک آمریکا گرفته ، راهیِ دیار خویش می شود تا در کنار فرانچسکو به زندگی اش ادامه دهد. جوانا بر خلاف توصیه ی جو عمل کرده ، مو به موی وقایع دو ماه اخیر را برای مردِ کنونی اش ، فرانچسکوی ایتالیایی بازگو میکند. فرانچسکو تاب نمی آورد و میگوید:

- داستان کثیفی است و من هیچ کجای آن را نمی فهمم. چرا برای گفتن آن اصرار کردی؟

- ترجیح میدادی دروغ بگویم و سرت کلاه بگذارم؟

- بله ترجیح میدادم. زندگی بدون این "روشن" کردنها به اندازه ی کافی سخت است. این وسواس تو درباره ی شکافتن حقایق زندگی و روشن کردن هر چیز ، کشنده است.

 

جوانا پس از رفتن فرانچسکو ، نامه ی بیل را هم پاره میکند و سعی میکند به فیلم نامه اش بپردازد. در آخرین صفحه ی رمان ، فالاچی تمام حرفهای باقی مانده اش را از زبان جوانا بر زبان می راند و مینویسد:"پنه لوپه هایی که سالهای زندگی خود را در انتظار ادیسه به هدر دهند ، دیگر وجود خارجی ندارند. من پنه لوپه ای خواهم شد که به جنگ میرود و همچون مردان می جنگد."

 

سپس جوانا در آخر رمان ، برای اولین بار ، گریه میکند و طعم آن را می چشد...


منبع :  خارج از روتین


برچسب‌ها: معرفي كتاب, فالاچي, پنه لوپه به جنگ ميرود, كتاب رمان, ايتاليا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط امير ... |

 هرچقدر توی فروشگاه‌های توکیو لباسای دوخت فرانسه بفروشن، هر چقدر توی خیابونای بمبئی درباره‌ی عظمت زنا شعار بدن؛ حتی اگر دانش‌کده‌های نظامیِ پکن دراشون رو روی زنا باز کرده باشن…بازم دعوای بین زن ومرد باقی می‌مونه، چون زن زنه و مَرد، مرد…
«-زنای تموم دنیا مثل همن!».
اینو راکوماری آمریت کور –عاقل ترین زن دنیا-  بالای یکی از تپه های دهلی گفت.
واقعا حق با اون نیست؟
وقتی به اوضاع زنای دور تا دور دنیا فکر می‌کنم، می‌بینم اکثرشون دارن تو باتلاق اشتباه و بی خبری دست وپا می‌زنن . چه مثل حیوونای باغ‌وحش جدا از مَرداشون زندگی کنن، چه عین کلاغا خودشون رو از چشم مردا پنهون کنن و چه مثل جنگ جوهای افسانه‌ای از خودشون شجاعت نشون بدن و هزار تا مدال و نشون به سینه هاشون باشه…
هیچ کدوم اون جوری که باید به خوش‌بختی و زندگی خوبی که حق اوناس نرسیدن.
 من نمی‌تونستم بین غم دیدن عروس بدبخت کراچی و غم تماشای پاهای کوچیک زنای چینی فرق بزارم و بگم از اون یکی ناراحت‌کننده تر بود. نمی‌تونستم بفهمم زندگی ِ زنای قایق‌نشین هنگ‌کنگ وحشتناک‌تره یا این زن آمریکایی که داشت سعی می‌کرد یه مرد خواب‌آلود ایتالیایی رو تو دام بندازه!
 به نظرم اغلب زنای دنیا دارن راه غلطی رو می‌رن که فقط به عذاب و بدبختی ختم می‌شه!
کلمه‌ها‌ی پیشرفت و استقلال این روزا به دهن همه‌ی زنای دنیا افتاده. هرجای دنیا که رفتم به همین دوتا کلمه برخوردم که مثل سقز تو دهن همه نشخوار می‌شد، بدون اینکه فکر کنن ممکنه باعث دلدرد بشه!

[۱] . کتاب جنس ضعیف با ترجمه یغما گلرویی به وسیله مؤسسات انتشاراتنگاه در ۱۹۵ صفحه به چاپ رسیده است.

۲٫اوریانا فالاچی در سال ۱۹۶۲، با سفر به کشورهای پاکستان، هند، سنگاپور و ژاپن، مشاهدات مستقیمش را درباره وضعیت زنان در کتابی گردآوری کرد.

........................................................................................................

پي نوشت: فالاچي  تا آخر عمرش هم نتونست الگوي يه زن خوشبخت رو پيدا كنه و شديدا" از استفاده ابزاري از زن ها شاكي بود...!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط امير ... |
با توجه به اينكه لينك دانلود چند كتاب مشكل دار، بزودي اصلاح ميشه لينكها.

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط امير ... |

1354

یغما گلرویی در ساعت پنج بامدادِ روز 6 امرداد 1354 برابر با 1975/7/28 در بیمارستان مهر شهرستان ارومیه متولد شد.
● مادرش نسرین آقاخانی، پدرش هوشنگ گلرویی و خواهری بزرگ تر از خود به نامِ یلدا داشت.
● وقتی که یک ساله بود ، خانواده به تهران نقل مکان کرد و ساکن کوچه‌ی سی امِ خیابان گیشا شد.

1373 - 1361
● دورانِ دبستان را در دبستانِ محمد باقر صدر و دوره‌ی راهنمایی را در مدرسه طالقانی گذراند.
● تجربه کردنِ سیاهی جنگ و مرگِ دوستانِ هم کلاسش در بمبارانِ خیابانِ گیشا.
● آغازِ دوره‌ی دبیرستان در مدرسه‌ی مطهری واقع در خیابانِ پاتریس لومومبا.
● در سال دوم دبیرستان محرومیت از تحصیل به مدت دو سال به خاطرِ درگیری با ناظم دبیرستان.
● آغاز شعر و شاعری.
● تحصیل در دبیرستانِ شبانه.
● دستگیری به جرمِ دیوارنویسی برای مدتِ چند هفته و عدمِ اجازه ی خروج از تهران به مدت شش ماه.

1376 - 1374
● رفت و آمد به دفترِ نشریه آدینه و ملاقات با نویسنده‌گانی چون فرج سرکوهی، مسعودبهنود، عمران صلاحی، محمدمختاری، حمید مصدق ، غزاله علیزاده، علی باباچاهی، ناصرتقوایی و...
● دیدار با احمدشاملو در دهکده‌ی فردیس. این دیدار و دیدارهای بعدی باعث مصمم شدن او به ادامه‌ی کار هنری شد.
● نوشتن طرحِ اولیه‌ی مسیح سرگردان.
● نوشتن نخستین ترانه‌ها.

1377
● انتشار نخستین مجموعه شعر با نام گفتم : بمان ! نماند...
● ضبط نخستین ترانه‌ها به صورتِ زیرزمینی با آهنگسازیِ حمیدرضاصدری و خوانندگیِ حمید طالب زاده.
● همکاری با یونیسف.
● تلاش برای راه اندازیِ نشریه‌یی با نامِ آرمان به همراهیِ عزت ابراهیم نژاد و کاوه نریمانی. (تمامِ مطالبِ جمع آوری شده برای شماره نخست به همراه رایانه و ... شبانه از تحریریه به سرقت می‌رود.)


1378
● انتشار دومین مجموعه شعر با نام مگر تو با ما بودی‌.
● کار بر روی شعرهای فدریکوگارسیا لورکا.
● کشته شدن عزت الله ابراهیم نژاد در واقعه‌ی کوی دانشگاه.
● نوشتن شعرِ بلند ِ‌قصه ی باغِ پسته.
● فروش کتاب و شعرخوانی به نفعِ انجمن حمایت از کودکانِ سرطانی با نادرابراهیمی.
● کار بر روی غزلِ غزل های سلیمان.
● آغاز به جمع آوریِ مجموعه‌یی از ترانه‌ها.

1379
● انتشار نخستین مجموعه ترانه با نام پرنده بی پرنده .
● انتشار مجموعه‌یی از اشعار فدریکو گارسیا لورکا با نامِ نه ! نمی‌خواهم ببینمش.
● آخرین ملاقات با احمدشاملو در بیمارستان ایران مهر و تقدیم مجموعه شعرهای فدریکو گارسیا لورکا به ایشان.
● درگذشتِ احمدشاملو و نگارشِ مرثیه امرداد.
● در خرداد ماهِ همان سال وقتی شبانه به خانه برمی‌گشت توسط چند ناشناس با چماق و چاقو موردِ حمله قرار گرفت. چهار جراحتِ چاقو و شکستگیِ ساعدِ یک دست حاصلِ این درگیری بود.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ بدون‌ِ شرح‌.
● همکاری با نشریه فیلم و سینما.
● کار کردن بر روی ترانه‌های شل سیلوراستاین.
● انشا مقطع‌ِ تعدادی‌ از غزلیات‌ِ حافظ در مجموعه‌یی با عنوانِ حافظِ یاغی.
● به راه اندازیِ جلساتِ ترانه خوانی و تشکیلِ خانه ترانه سرایانِ ایران به همراهِ دکتر افشین یداللهی ، نیلوفرلاری پور ، سعید امیراصلانی ، افشین سیاه پوش ، مهدی محتشم و...
● انتشار آلبومِ تا همیشه ‌ با صدای امیر کریمی. ( 4 ترانه ـ عاشق تر / چله نشین / جای تو خالی/ عطش شکن)
● انتشار آلبومِ دوستت‌ دارم‌ با صدای ناصرعبداللهی و دکلمه پرویزپرستویی به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2 ترانه ـ ضیافت‌ / خدانگهدار)
● انتشار آلبومِ غزلک‌ با صدای سعید شهروز. ( 4 ترانه ـ غزلک‌/ خورشید خانوم‌ / همزاد / گُل‌ِ یخ)‌

1380
● انتشارِ دومین مجموعه ترانه با نامِ تنها برای تو می‌نویسم، بی بیِ باران.
● به علتِ زیاد بودنِ مواردِ اصلاحیه ارائه شده توسطِ ارشاد ، از انتشارِ دو مجموعه‌ی عاشقانه‌های سلیمان و مجموعه ترانه‌های شل سیلوراستاین با نامِ زنده باد زنِ کچل منصرف می‌شود.
● همکاری با نشریه باور.
● آغازِ کار بر روی رمانِ یک مرد.
● نوشتنِ فیلم‌نامه‌ی زنجیری.
● علامت‌ و فاصله‌گُذاری‌ دو مجموعه‌ی تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغازى فصلِ سرد از فروغ‌فرخ‌زاد در مجموعه‌یی با نامِ پریِ کوچک.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ کنکوری‌ها.
● بازی در فیلم سینمایی هفت‌ ترانه‌ به کارگردانیِ بهمن‌ زرّین‌پور در کنارِ ایرج‌ راد، لعیا زنگنه، سحر جعفری‌جوزانی‌، شروین‌ نجفیان‌.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ توپ‌ِ گِرد.
● کار بر روی شعرِ شاعرانِ جهان .
● نوشتنِ هایکوهای زندان
● انتشار آلبومِ حامی‌ با صدای حمیدحامی‌. (2 ترانه ـ حامی‌ / می‌دونم‌ که‌ یک‌ نفر هست‌)
● انتشار آلبومِ ندای‌ عاشقانه‌ با صدای حمیدطالب‌زاده. (2 ترانه ــ رُمان‌ / چی‌ بخونم‌؟).
● انتشار آلبومِ نقاب‌ با صدای سیاوش‌قمیشی‌. (3 ترانه ـ نقاب‌ / خسته‌ شُدم‌ / فاصله)‌

1381
● انتشارِ سومین مجموعه شعر با نامِ این‌جا ایران‌ است‌ و من‌ تو را دوست‌ می‌دارم.
● انتشارِ مجموعه‌یی از شعرِ هفت شاعرِ جهان (نزّارقبانی‌، مارگوت‌بیکل‌، فدریکوگارسیالورکا، پُل‌اِلوار، ناظم‌حکمت‌، ویسواواشیمبورسکا، شیرکوبی‌کس)‌ با نام تمامِ کودکانِ جهان شاعرند.
● انتشارِ مجموعه پریِ کوچک.
● همکاری با بخشِ فرهنگ و هنرِ روزنامه گلستان ایران. (توقیف نشریه بعد از چهارده شماره)
● نوشتن‌ِ دو ترانه‌ی‌ برای‌ِ فیلم سینمایی فوتبالیست‌ها به کارگردانیِ اکبر ثقفی و با بازیِ علی پروین و خوانندگیِ امیر کریمی.‌
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ کمربندها را ببندید.
● آشنایی با آزاده خواجه نصیری (نقاش) در نمایشگاه نقاشی. (15 آذر)
● مصاحبه با بخشِ فارسی زبانِ رادیو BBC.
● انتشار آلبوم آدم و حوا‌ با صدای شادمهرعقیلی. (2 ترانه ـ ستاره‌/ امشب انگار‌)‌
● انتشارِ آلبومِ دروغ‌چرا با صدای هومن‌ بختیاری به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2 ترانه ـ تکسوار / رفتن‌ِ تو)
● انتشارِ آلبومِ ستارگان‌ِ عشق‌ با صدای امیر کریمی‌ و قاسم‌ افشار. (2 ترانه ـ یادِ تو سبزه / ساده‌ بودیم‌)‌
● انتشارِ آلبومِ پسر ایرونی‌ با صدای فرهاد جواهرکلام‌. (1 ترانه ـ گریه‌کن)‌
● انتشارِ آلبومِ دورنگی با صدای بهنام‌ صفاریان. (1 ترانه ـ دورنگی)‌
● انتشارِ آلبومِ قشنگ‌ِ روزگارِ من‌ با صدای شهرام‌ فرشید ـ ناصرعبداللهی و دکلمه‌ی مهین‌ کسمایی‌ و احمدرضااحمدی به صورتِ کتاب / کاست و CD. (تمامِ ترانه‌ها و شعرهای دکلمه ـ بی‌نقاب‌ / آفتابی‌ / عاشقانه‌ / سوال‌ِ ساده‌ / مثل‌ِ قدیم‌ / کودکی)‌
● انتشارِ آلبومِ فوتبالیست‌ها با صدای امیر کریمی و دکلمه علی پروین به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2ترانه‌ و شعرِ دکلمه‌ها ـ تو می‌تونی‌ / آغازِ سفر)

1382
● انتشارِ سومین مجموعه ترانه با نام بی‌سرزمین‌تر از باد.
● انتشارِ ترجمه رمانِ یک‌ مَرد نوشته‌ی اوریانافالاچی.
● انتشارِ فیلم نامه‌ی زنجیری‌.
● ازدواج با آزاده خواجه نصیری ( 18 دی ماه)
● کار بر روی ترجمه‌ی پنج دفتر از اشعارِ مارگوت بیکل با نامِ فرشته‌یی‌ در کنار توست با همکاریِ ندازندیه.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ کوچه‌ی‌ اقاقیا.
● کار بر روی مجموعه‌یی از اشعارِ فدریکوگارسیا لورکا با نامِ آوازهای کولیِ در به در.
● انتشارِ آلبومِ برای‌ تو با صدای شهیاد. (1ترانه ـ بی‌بی‌گُل)‌
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ رانت‌خوارکوچک‌.
● انتشارِ آلبومِ پرنده‌ بی‌پرنده ‌با صدای رضایزدانی و دکلمه یغماگلرویی به صورتِ کتاب / کاست و CD. (تمامِ ترانه‌ها و شعرهای دکلمه ـ‌ کافه‌ نادری‌ / غیرِمُجاز / پرنده‌ بی‌پرنده‌ / شبنم‌ِ بیداری‌ / مرثیه‌ عاشقانه‌س‌/ بی‌بی‌ِ هزارستاره‌/ لاله‌زار / نُت‌ِ آخر / یکی‌بود یکی‌ نبود / نمایش‌ / جُردن)‌
● انتشارِ آلبومِ هَر جا باشی‌ دوسِت‌ دارم‌ با صدای راما. (2 ترانه ـ خط‌ موازی‌ / بندر)
● انتشارِ آلبومِ بی‌سرزمین‌تر از باد با صدای سیاوش‌قمیشی‌. (5 ترانه ـ بی‌سرزمین‌تر از باد / زارع‌ / عسلبانو / پرسه‌ / لعنت)‌
● انتشارِ آلبومِ بی‌خیال با صدای مهراج‌محمدی. (1 ترانه ـ بی‌خیال)‌
● انتشارِ آلبومِ جشن‌ِ گریه با صدای حامد مقدم. (2 ترانه ـ‌ جشن‌ِ گریه‌ / بیا به‌ خوابم)‌
● انتشار آلبومِ اسم‌ِ تازه‌ ‌ با صدای افشین‌ فتحی. (4 ترانه ـ صدای تو /مرا به یادآر / بوته ی یاس ؟ اسمِ تازه )
● انتشارِ آلبومِ گلابتون‌ با صدای سعیدشهروز. (2 ترانه ـ ننه‌ خورشید / چشمای‌ تو یعنی‌ وطن‌)
● انتشار آلبومِ زنده‌گی‌ عروسکی‌ ‌ با صدای نادر مسچی‌. ( 1 ترانه ـ یکی‌ بود، یکی‌ نبود)
● انتشار آلبومِ گُناه‌ِ لیلی‌ ‌ با صدای مهران‌ احراری. (2 ترانه ـ خاتون‌ / آهو خانم)
● انتشار آلبومِ مَردِ شرقی‌ با صدای ‌ رامین‌ زحمتی‌. (2ترانه ـ مردِ شرقی‌ / شب)
● انتشار آلبومِ فالگیر‌ با صدای پرهام‌. ( 4 ترانه ـ فالگیر / نگاه‌ِ سَرد / ترانه‌ یادم‌ نمیاد / نامه‌رسون‌)

1383
● انتشارِ مجموعه‌یی از دَه شاعرِ جهان ( پابلونرودا، اکتاویوپاز، ژاک‌پرِوِر، نزّارقبّانی‌، برتولت‌برشت‌، فدریکوگارسیالورکا، ناظم‌حکمت‌، غادة‌السمان‌، خوآن‌رامون‌خیمنس‌، لنگستون‌هیوز.) با عنوانِ جهان‌ در بوسه‌های‌ ما زاده‌ می‌شود.
● انتشار ترجمه رمانِِ نامه‌ به‌ کودکی‌ که‌ هرگز زاده‌ نَشُد نوشته‌ی اوریانافالاچی.
● انتشار ترجمه اشعارِ مارگوت بیکل با نامِ فرشته‌یی‌ در کنار توست.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ بانکی‌ها .
● سفر به گنبدِ کاووس و کاربر روی اشعار مختوم قلی فراغی در مجموعه‌یی با نامِ چشمان تو قاتل منند.
● نوشتنِ‌شعرِ بلندِ چپقِ صلح.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ‌ عشق‌ِ گمشده‌.
● نوشتنِ فیلم نامه‌ی پوکه.
● اعلام جدایی از خانه‌ی ترانه سرایان در اعتراض به نحوه‌ی عملکردِ گردانندگان.
● مصاحبه با ایرج جنتی عطایی در لندن پیرامون ترانه و ترانه سرایی.
● نوشتنِ ترانه‌ی‌ تیتراژ سریالِ متهم‌ گریخت‌.
● نوشتنِ دو ترانه برای فیلم سینماییِ سرود تولد به کارگردانیِ امیر‌ قویتن‌ و خوانندگیِ امین حیایی.
● گردآوری ، تنظیم و علامت گذاریِ مجموعه اشعار زنده یادِ حسین پناهی در قالبِ هفت دفتر. (خودِ پناهی در هنگامِ حیات این وظیفه را به عهده‌ی او گذاشته بود.)
● انتشار آلبومِ فقط‌ خودم‌ُ خودت‌! ‌ با صدای فرهادجواهرکلام‌. (تمامِ ترانه‌ها ـ فقط‌ خودم‌ُ خودت‌ / بابا تو دیگه‌ کی‌ هستی‌؟ / هق‌ هق‌ِ تلخ‌ / خواستن‌ِ تو کارِ دله (نگو دوسم نداشته باش)‌ / یک کلام ختمِ کلام / بی خیالی / هیشکی تو رُ دوس نداره)
● انتشار آلبومِ عشق‌ یخی‌‌ با صدای محمدقاضی‌زاده. (1 ترانه ـ فانوس‌)
● انتشار آلبومِ جوونی‌‌ با صدای امیرکریمی. (2 ترانه ـ قبیله‌ی‌ بی‌مست‌ / بی‌بی‌ِ بارونی)‌
● انتشار آلبومِ جواب‌ فوری‌ ‌ با صدای گروه‌ آراکس‌. (1 ترانه ـ تلفن)‌

1384
● انتشارِ چهارمین مجموعه ترانه با نامِ رقص در سلولِ انفرادی.
● انتشارِ مجموعه نامه‌ی سلام ! خانمِ رنگین کمان !
● انتشارِ مجموعه‌یی از اشعارِ نزارقبانی با نامِ باران ،یعنی تو برمی‌گردی.
● انتشارِ گفتگو با ایرج جنتی عطایی به همراهِ گزینه‌یی از ترانه‌ها و نقد و نظر با عنوانِ مرا به‌ خانه‌اَم‌ بِبَر.
● نوشتن‌ِ هشت ترانه‌ برای‌ فیلم سینمایی سرود خوشبختی‌ به کارگردانیِ امیر قویتن و با بازیِ خسروشکیبایی.
● آغاز فعالیت در زمینه‌ی عکاسی اجتماعی.
● شعرخوانی در نمایشگاهِ نقاشی هانیبال الخاص در گالریِ هما.
● کار بر روی مجموعه‌یی از شعرهای اورهان ولی با نامِ ماهی‌ِ مست‌.
● نوشتنِ مجموعه شعرِ ما رُ ببخشین آقای دیکتاتور.
● نوشتن ترانه‌ی تیتراژ برای فیلمِ سینمایی حکم به کارگردانیِ مسعودکیمیایی و خواننده‌گیِ رضایزدانی و بازیِ عزت‌الله‌ انتظامی‌ ، خسروشکیبایی‌، لیلا حاتمی‌ ، بهرام رادان‌ ، پولادکیمیایی‌، مریلازارعی. ‌
● شرکتِ مجدد در جلسات خانه‌ی ترانه سرایان.
● نوشتن‌ِ ترانه‌ی‌ تیتراژسریالِ زنده‌گی‌ به‌ شرط‌ِ خنده.
● آغاز به جمع آوریِ مجموعه‌یی از ترانه‌های ترانه سرایانِ معاصر با عنوانِ ما ترانه سراییم.
● انتشار آلبومِ همترانه‌ با صدای ‌ محمدرضاآزادپور. (3 ترانه ـ سفر / همترانه‌ / بانو)
● انتشار آلبومِ می‌شناسمت‌‌ با صدای پرهام. (2 ترانه ـ یه‌ موتور / دریا رُ دریاب)‌
● انتشار آلبومِ روزهای بی خاطره با صدای سیاوش قمیشی . (3 ترانه ـ تصور کن / یاد من باش / پنجره)
● انتشار آلبومِ با من‌ خطر کن‌‌ با صدای علیرضا بلوری. (2 ترانه بی‌ستاره‌ / سلام‌ بی‌ریا)
● انتشار آلبومِ آبی‌ و سبز و قرمز‌ با صدای گروه‌ کارما. (2 ترانه ـ خوش‌خیال‌ / لیلی‌ گشنه)‌
● انتشار آلبومِ آواز خوان ، نه آواز با صدای حسن شماعی زاده. (1 ترانه ـ گیتار)
● انتشار آلبومِ شبِ شیشه‌یی با صدای حمید پیروزنیا. (1 ترانه ـ قصه ی شهرِ فرنگ)
● انتشار آلبومِ شاکی‌ با صدای ‌ طوفان‌. (1 ترانه ـ بارون)‌
● انتشار آلبومِ مارکِ عاشقی با صدای کیوان تافته . (1 ترانه ـ ترانه)

1385
● کار بر روی ترجمه شعرِ بلندِ زوزه اثرِ آلن گینزبرگ با همکاریِ حسن علیشیری .
● جمع آوریِ اشعارِ پنجمین مجموعه‌ی ترانه‌ها با نامِ تصور کن.
● عکاسی از محمود دولت آبادی.
● ترجمه ترانه‌های احمد کایا با همکاریِ آیدین آقاخانی در مجموعه‌یی با نامِ دیوارها سخن نمی‌گویند.
● جایزه‌ی تندیس طلایی مجله‌ی دنیای تصویر برای بهترین ترانه تیتراژ به رضا یزدانی برای اجرای ترانه‌ی لاله زار در فیلم حکم ساخته مسعود کیمیایی .
● انتشار آلبوم یادِ من باش با صدای فرزین. (3 ترانه ـ یادِ من باش / با من بمون / مادر )
● انتشارِ آلبومِ قشنگ روزگار با صدای فرامرز آصف. (1 ترانه ـ گل فروش)
● انتشارِ آلبومِ امشب با صدای شیلا. (1 ترانه ـ تو دیگه کی هستی)
● عکاسی از سیمین بهبهانی و همکاری با فصل‌نامه گوهران برای ویژه نامه سیمین بهبهانی.
● کار بر روی مجموعه‌یی از شعرهای چارلز بوکوفسکی با نام به سلامتیِ برادم هیچ کس.
● انتشار آلبومِ عسل ‌ با صدای محسن فلاح. (1 ترانه ـ قصه کهنه)
● انتشار آلبومِ منو ببخش با صدای راما. (1 ترانه ـ فدای چشات)‌ ‌
● انتشار آلبومِ نه دیگه‌ با صدای آریان. (3 ترانه ـ بهار / بنویس‌ / خونه)‌
● عکاسی از مسعود کیمیایی در حال ساختن فیلم رییس.
● ترجمه شعر چپق صلح به زبان انگلیسی توسط خانم مهسا سماواتی.
● نوشتن ترانه برای فیلم رییس، ساخته‌ی مسعود کیمیایی با آهنگسازی و اجرای رضا یزدانی با بازی فرامرزقریبیان، امین تارخ، خسرو شکیبایی، پولاد کیمیایی، لعیا زنگنه، مهناز افشار و...
● نوشتن مجموعه‌یی از شعرهای کوتاه با عنوان هایکوهای زندان.
● انتشارآلبوم هیس به خوانندگی و آهنگسازی رضایزدانی. (9 ترانه- شمال/ آوازه خون / مش رمضون/ یکی در میون/ برج/ نانوشته/ کارتون/ زندگی نامه/ دنیای وارونه)
● انتشار آلبومِ ترانه باران با صدای شاهرخ. (1ترانه ـ نازنین )‌
● انتشار آلبومِ هیشکی مثِ تو نمی‌شه با صدای فرهاد جواهرکلام. (10 ترانه ـ هیشکی مثِ تو نمی‌شه / با یه چش به هم زدن / می‌خوام همه دنیا اینُ بدونن / تنها / جای تو این جا خالیه / خیلی دلم تنگه برات / چشمم تو رُ گرفته / یادت نره / آخرین عشقِ همیشه)
● انتشار آلبومِ لحظه دیدار با صدای چنگیز حبیبیان. (1 ترانه ـ فرصت)‌
● انتشار آلبومِ آدم آهنی با صدای عباس شادکمالی. (1 ترانه ـ چشم، چشم، دو ابرو)‌

1386
● انتشار پنجمین مجموعه ترانه با نام تصور کن توسط انتشارات نگاه.
● انتشار ترانه‌های احمد کایا در مجموعه‌ی دیوارها سخن نمی‌گویند توسط انتشارات نگاه.
● انتشار شعرهای اورهان ولی در مجموعه‌ی ماهی مست توسط انتشارات نگاه.
● انتشار شعرهای مختوم قلی فراغی در مجموعه‌ی چشمان تو قاتل منند توسط انتشارات نگاه.
● نوشتن مجموعه شعری با عنوان گریه‌های گربه‌ی خاکستری.
● انتشار آلبوم رهسپار با صدای سام اسدی (1 ترانه - منُ ببخش)
● انتشار آلبوم اوج با صدای فرزان (1 ترانه – دختر ناز ایرون)
● انتشار آلبوم شبح با صدای بهنام صفاریان. (1 ترانه ـ شب انتظار من)
● ترجمه‌ی کتاب جنس ضعیف از اوریانافالاچی.
● عکاسی از جواد مجابی، شیرین عبادی، محمد حقوقی و...
● همکاری با امیر محمد قاسمی زاده در ساخت مستندی درباره سیمین بهبهانی با نام یک دریچه آزادی.
● نوشتن ترانه‌ی متن برای فیلم سینمایی رفقای فراموش شده به کارگردانی روزبه روحی پور با آهنگسازی و اجرای رضا یزدانی.
● ترجمه‌ی مجموعه‌یی از اشعار لویی آراگون با یلدا گلرویی.
● نوشتن فیلم‌نامه‌یی با عنوان خاطرات یک چاقو.

منبع:

                                              http://werfa.blogfa.com/87072.aspx



برچسب‌ها: مادر, فالاچي, فرزند, ماني ارژنگي, يغما گلروئي, كتاب, گزارش, كودك, نامه, نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط امير ... |



از نیستی به هستی اوردنت شجاعتی تمام نشدنی می خواد .

دست سرنوشت تو رو از هیچ جدات میکنه و به قعر گودال زندگی (هیچ) می فرسته .

  از اینکه مجبورم زندگی، دینت، مذهبت و گاهی عقایدم رو بهت تحمیل کنم زجر  می کشم .

نمی خوام به خاطر خود خواهی من به دنیا بیای ...

 

                                    کوچولو ....

 

  زندگی کردن، ارزش درد کشیدن رو داره حتی اگر به قیمت مردن تمام بشه .

 

 قدم گذاشتن تو به این دنیا برچسب جدیدی رو واسم به ارمغان میاره " مادر "

 از این کلمه به وجد میام ، وقتی تو تکرارش کنی

 واسه دیدنت، به اغوش کشیدنت و لمس بودنت لحظه شماری میکنم ... لحظه شماری

  از سکوت بیرون بیا من به بودنت محتاجم




یک ... کودک


برچسب‌ها: مادر, فالاچي, فرزند, ماني ارژنگي, يغما گلروئي, كتاب, گزارش, كودك, نامه, نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط امير ... |

                                    

 

فیلم 1

فیلم 2

فیلم 3

فیلم 4

منبع:Oriana Fallaci


برچسب‌ها: كليپ, فيلم, پاناگوليس, فالاچي, يك مرد, ماني ارژنگي, يغما گلروئي, كتاب, گزارش
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 توسط امير ... |

الساندرو پاناگولیس

اوریانا فالاچی و الساندرو پاناگولیس

چوب کبریت به جای قلم

خون بر زمین چکیده به جای جوهر ،

پاکت از یاد رفته ی باند پانسمان به جای کاغذ...

اما چه بنویسم؟

شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشم

شگفتا! جوهرم منعقد می شود...

برایتان از سیاه چالی می نویسم در یونان!

شاید بتوان قطعه بالا را که از زیباترین سروده های الساندرو پاناگولیس است مقدمه ای دانست برای یادداشتی بر یک مرد... مردی که تا آخرین نفس تسلیم نشد و باقی ماند.

داستان یک مرد

الساندرو پاناگولیس ، شاعر و مبارز یونانی در سال ۱۹۷۶ در یک تصادف ظاهرا اتفاقی کشته شد. اما مرگ او مسبب نگاشته شدن رمانی تحت عنوان "یک مرد" توسط اوریانا فالاچی بود که ریز به ریز زندگی او را بیان می کرد. "یک مرد" در واقع خاطرات چندین سال زندگی مشترک فالاچی و پاناگولیس است. داستان این رمان از تشییع جنازه پاناگولیس آغاز می شود و بعد چندین سال به عقب باز می گردد. هنگامی که پاناگولیس نقشه سوءقصد به جان پاپادوپولس ، دیکتاتور یونان را به مرحله اجرا در می آورد. او در این ترور شکست می خورد. مدت زیادی در زندان شکنجه می شود و بعد در دفاعیه خود در دادگاه با نطقی آتشین توجه جهانیان را به خود جلب می کند. پاناگولیس تا مرز اعدام پیش می رود، اما نجات پیدا می کند و سال های سال در زندان می ماند. او درست پنج دقیقه قبل از اعدام در اثر فشار سازمان ملل به حکومت یونان نجات می یابد و سال های سال را در زندان می گذراند. آنجور که خودش می گوید: کسی که تا مرز اعدام پیش می رود و نجات پیدا می کند میل عجیبی به مردن برایش باقی می ماند و تا پایان عمر منتظر مرگ است. پاناگولیس مدت ها در یک زندان قبرمانند زندگی می کند تا این که فرمان عفو عمومی در راستای نمایشی دروغین از دموکراسی در یونان به جهانیان ، برای همه زندانیان صادر می شود و پاناگولیس نیز آزاد می شود. اما او خیلی زود دوباره مبارزه را از سر می گیرد. در همین هنگام است که اوریانا فالاچی ، خبرنگار بین المللی به بهانه مصاحبه با او ملاقات می کند و آن دو به هم علاقه مند می شوند. بعدها آن دو به ایتالیا مهاجرت می کنند و  چندین سالی را پاناگولیس از خارج از کشور مبارزه اش را ادامه می دهد. اما بعد از این که شورای نظامی یونان کنار زده می شود و حکومت جدیدی جای حکومت سابق را می گیرد و دموکراسی ظاهری بر یونان حاکم می شود پاناگولیس باز هم به مبارزه ادامه می دهد. او ابتدا در انتخابات شرکت می کند و نماینده مجلس می شود و سپس مدارکی را علیه اونگولوس آوروف ، وزیر دفاع که درصدد است دیکتاتوری جدیدی را با حاکمیت ارتش آغاز کند ، جمع آوری می کند و تعدادی از آنها را به انتشار می رساند. اما خیلی زود در یک سانحه رانندگی ترور می شود. کل داستان یک مرد بر اساس واقعیت و از زبان فالاچی خطاب به پاناگولیس نوشته شده و این رمان کلا یک نامه سرگشاده است.

درباره پاناگولیس...

شاعر و مبارز آزادی خواه یونان با فاشیست ها می جنگد و از آنها بیزار است. اما با کمونیست های انقلابی چپی هم میانه خوبی ندارد و آنها را انقلابی ها ت..می می خواند. او اصولا پیرو هیچ ایسمی نیست و هیچ ایدئولوژی را قبول ندارد. عقیده دارد کمونیست ها یک دیکتاتور را از جا برمی دارند و دیکتاتور جدیدی را جای او می نشانند. پاناگولیس در جایی می نویسد: " بسیاری روشن فکران بر این گمانند که روشن فکر بودن یعنی تولید ایدئولوژی یا دست کاری کردن آن تا جایی که فرمول هایش قابلیت این را داشته باشند که بتوانند زندگی را تفسیر کنند! بدون توجه به حقیقت ، به انسان و شخصیت او و بدون توجه به این که خود آنها هم از مغز خالی درست نشده اند! قلبی دارند ، یا حداقل چیزی شبیه قلب ، روده ای و چیزهای دیگری و در نتیجه احتیاجات و احساساتی که به هوش انسانی ارتباطی ندارند و تحت کنترل آنها نیست! این روشن فکران هوشمند نیستند ، نادانند! اصولا روشن فکر نیستند ، مریدان یک ایدئولوژی اند و با همان دگم اندیشی یک مرید قبول نمی کنند که با کرنش کردن به یک ایدئولوژی دیگر قادر به آزاد اندیشیدن نخواهند بود ، حتی اگر در آن ایدئولوژی زنا و طلاق حرام تلقی شده باشد! علت عدم آزاد اندیشی این است که باید همه ی جنبه های زندگی را مطابق قالب های آن ایدئولوژی قضاوت کنند. یک طرف بهشت و یک طرف دوزخ! یک طرف مشروع و یک طرف نامشروع! نتیجه این که از پی گیر شدن دست می شویند و شرافت خود را بر باد می دهند! نمونه اش همین روشن فکری چپ که این روزها خیلی مد شده است! همیشه حاضرند دیکتاتورهای راستی را محکوم کنند ، اما خود مقابل دیکتاتورهای چپ زانو می زنند! دیکتاتورهای راستی را آنالیز می کنند و  با اعلامیه و کتاب با آنها مبارزه می کنند ، اما در مورد دیکتاتورهای چپی یا سکوت می کنند و یا چس ناله ای و انتقادی و دیگر هیچ! گاهی هم به ماکیاولیسم متوسل می شوند که: هدف وسیله را توجیه می کند! کدام هدف؟ جامعه ای که بر اساس اصول مجرد ریاضیات پی ریزی شده است؟ ..... به خاطر همین محاسبات بر اساس همین فاناتیسم کوردل ایدئولوژیکی است که کشتار جمعی و اختناق در یک رژیم راست گرا محکوم می شود، اما همان کشتار جمعی و همان قتل و همان اختناق اگر در رژیم چپ گرا اتفاق بیافتد مشروع و قابل توجیه است! نتیجه این که بلای بزرگ قرن ما ایدئولوژی است! "

پاناگولیس از آنجا که پیرو هیچ ایسم و هیچ حزبی نبود پشتوانه محکمی هم نداشت و به تنهایی می جنگید. جالب آن که پس از مرگ او همه آنهایی که قبلا به او پشت کرده بودند یا آنها را انقلابی ت..می می نامید سعی می کردند از مرگ او سوءاستفاده تبلیغاتی کنند و نشان دهند که با او همراه بوده اند. وقتی اسقف اعظم ارتدوکس برای تبرک جنازه او و در اصل برای نشان دادن خودش به کلیسا آمد و روی تابوت خم شد تا آن را ببوسد بر اثر فشار جمعیت شیشه تابوت شکست و او روی جنازه پاناگولیس افتاد! و بعد از خجالت خودش را بین جمعیت گم کرد...

اوریانا فالاچی چند بار هم از طرف اطرافیان آوروف تهدید شده بود که : اگر کتابت را چاپ کنی دخلت را می آوریم.

اما او با شجاعت داستان زندگی یک مرد را نگاشت...

منبع: Oriana Fallaci

برچسب‌ها: پاناگوليس, فالاچي, يك مرد, ماني ارژنگي, يغما گلروئي, كتاب, گزارش
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط امير ... |


 

"حتمن شما خبر دارین که زَنای هندی - مثل اغلب زنای آسیایی - به خاطر عشق ازدواج نمی‌کنن، اونا ازدواج می‌کنن تا بچه به دنیا بیارن! هرچه‌قدر تعداد بچه‌هاشون بیشتر باشه خوشبخت‌ترن و شادتر! عین کشاورزی که از پُرباری محصولش احساس غرور می‌کنه و خوش‌حال می‌شه! "

[جنس ضعیف / اوریانا فالاچی / ترجمه ی یغما گلرویی / انتشارات نگاه / 1387]

منبع:http://rezafazlollahnejad.persianblog.ir

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 توسط امير ... |

«لحظاتی وجود دارد که من همچون تشنه‌ای که خواهان آب خنک است، مرگ را آرزو می‌کنم. حتی یکبار هم آن

را آزمایش کردم. با تپانچه پدرم. تازه از جنگ برگشته بودم. تپانچه را به شقیقه‌ام گذاشتم، ماشه را کشیدم.

دنگ. اسلحه خالی بود.








پنه لوپه به جنگ می رود / اوریانا فالاچی
منبع: فرهنگ خوان
نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390 توسط امير ... |
اوریانا فالاچی روزنامه نگار ایتالیایی زمستان ۱۹۶۷ تا بهار ۱۹۶۹ خبرنگار فرانس پرس در ویتنام بود. او تجربه این ماموریت را برای خواهر پنج ساله خود الیزابتا و در کتاب “زندگی، جنگ و دیگر هیچ” روایت کرده است. محور اصلی کتاب بی رحمی انسان علیه انسان و توجه به مفهوم مرگ و زندگی و چگونه زیستن انسان است که او در همه جای کتاب بی رحمانه انسان را محکوم می شناسد. اما در دسامبر ۶۷ دست به تجربه جالبی زد: سوار بر یک هواپیمای بمب افکن آمریکایی شد و…
در همین موقع مرد جوان به کنار ما رسید ، سیگارش را به دست دیگرش داد و بی صبرانه انتظار معرفی شدن به من را می کشید . گروهبان اورا معرفی کرد . کاپیتان اندی از ششصد و چهارمین اسکادران نیروی هوایی.
کاپیتان این خانم مسافر امروز شما هستند .
-سلام.
چهره اش ارام بود و حالتی از حجب داشت . نگاهش ارام و به رنگ سبزی آب راکد بود.گونه های استخوانی و موهای طلایی مایل به قرمز . سی ساله به نظر می آمد.
- اگر حاضر هستید برویم .
- بله کاپیتان.
و قبل از انکه برویم خلبانی را که به کنار ما آمده بود معرفی کرد .یک جوان مو خرمایی با چشمان سیاه و ساکت.
- سرهنگ مارتل . ایشان دومین هواپیما را هدایت خواهند کرد . البته این ماموریت باید با دو نفر انجام شود ولی او به تنهایی پرواز خواهد کرد .
مارتل لبخند زد . هردو جت آ-۳۷ برای پرواز آماده بودند و بمب هایشان را هم به بدنه بسته بودند . بمب ها را زیر بالهای هواپیما نصب کرده بودند . در هرطرف دو بمب ناپالم هفتصد و پنجاه کیلویی و یک بمب معمولی پانصد کیلویی نصب شده بود . بمب های ناپالم در حدود سه متر درازا و پنجاه سانتی متر هم عرض داشتند و تقریبا تمام محوطه را گرفته بودند . می شد گفت که حداکثر ده سانتی متر از زمین فاصله داشتند و یا شاید هم کمتر فکر می کردم که با اولین تکان هواپیما آنها به زمین برخورد خواهند کرد و منفجر خواهند شد.
کمر بند هارا بستیم ،کمر بند نجات راهم بستیم ، کلاهمان را به سر و ماسک اکسیژن را به دهان گذاشتیم.
خودم را مضحک حس می کردم . به این دلخوش کردم که «خوشحالم از اینکه آشنایی مرا با این وضع نمی بیند»  و بعد فکر کردم« چه روز قشنگی ، قشنگ ترین روزی است که تا بحال در ویتنام دیده ام  ، واقعا عادلانه نیست در چنین هوای قشنگی ادم بکشیم .» در کلاهم سرو صدایی شنیدم …
-صدایم را می شنوید ؟
- بله .
- هدف ما در جنوب “میتو ” است .مقصود از بمباران ، خراب کردن یک استراحتگاه ویت کنگ است.
- خب.
- اگر احیانا تیری به ما برخورد کرد سعی می کنم هواپیما را افقی کنم و بعد با اشاره انگشت من اول شما بپرید و من هم سعی می کنم فورا بعد از شما بپرم ….
- اوکی.
- کاپیتان تا چند دقیقه دیگر به هدفمان نزدیک می شویم ؟
- در حدود سی دقیقه دیگر.
هنوز سی دقیقه فرصت دارند و بعد خواهند مرد . یا ما خواهیم مرد . یا شاید ما و آنها در یک لحظه خواهیم مرد . سی دقیقه دیگر و آسمان آبی است و مارتل در کنار ما پرواز می کند و دستش را برای ما تکان می دهد. سی دقیقه چقدر طول می کشد ؟
طو.لی نمی کشد و در یک چشم بهم زدن ما بر فراز هدف در پرواز بودیم. اندی گفت : «رسیدیم» و همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد . هواپیما بطور عمودی پرواز کرد به طرف راست رفت و بعد به طرف درختهایی رفت که هر لحظه بزرگتر و بزرگتر شدند و حالا دیگر می توانستم شاخه هایشان را تشخیص بدهم و حالا برگهایشان با هواپیمای ما برخورد کردند و بمبِ طرفِ راستم هم با ما به زمین نزدیک می شد ، دراز و سیاه : ناپالم . آن را دیدم و بعد دیگر ندیدم ، درست در لحظه ایی که به درختان نزدیک می شدم دیگر ندیدمش بعد لرزشی به من دست داد و خودم را سبک احساس کردم.
این پرواز سرگیجه آور دیگر تمام شده بود و به جای آنها حس کردم صخره ایی را می بینم ، صخره ایی لمس ناشدنی و آسمان آبی سنگین شد. سنگین تر شد و آنقدر سنگین  که حس کردم دارد خردمان می کند. در حالیکه چشممان بسته دستمان بی قدرت و مغزمان خالی از هر چیز است. من هرگز تصور نمی کردم که آسمان این چنین سنگین باشد ! اوه خدای من کاری کن که آسمان سبک تر شود. و آسمان سبک تر شد . و اندی با فریاد گفت :
عالی بود ، شما خیلی خوب تحمل کردید. آفرین در مدت ۹ ثانیه از سه هزار متر به دویست متر رفتیم آن هم با سرعت Sixg ( سرعتی با ضریب ۶ برابر وزن معمولی انسان ) و شما آن را تحمل کردید!
- متشکرم کاپیتان.
- چشم هایتان خوب است ؟ خوب می بینید ؟
- بله کاپیتان .
- سعی کنید عضلات دست ها و شکمتان را خیلی محکم و با فشار منقبض کنید و روی دگمه طرف راستتان فشار دهید. این اکسیژن است . اکسیژن خالص را استنشاق کنید.
- بله کاپیتان .
ناپالم ها می ریختند و حرفی زده نمی شد.
-کاپیتان آیا همه چیز به خوبی گذشت ؟
- خیلی خوب بود به هدف اصابت کرد . این دود سیاه زیرپایمان را می بینید ؟ حالا نوبت مارتل است.
مارتل عملیات را شروع کرد . فقط یک نقطه آبی رنگ در آبی آسمان بود و بمبش را پرتاب کرد . بمب مارتل هم درست همان جایی که باید می افتاد ، افتاد و دود سیاهی از محل برخورد بمب به هوا برخاست.
اندی گفت : مواظب باش ، دوباره داریم پایین می ریم و حالا من بمب سمت خودم را پرتاب میکنم و برای دومین بار همان اتفاق افتاد و  برای سومین بار هم چنین و برای چهارمین بار ، پنجمین بار و ششمین بار و هربار از سه هزار متر به دویست متردر مدت نه ثانیه. و هربار احساس می کردیم دیگر بلند نخواهیم شد و پایین تر خواهیم رفت ، زمین را سوراخ کردیم و همانجا خواهیم ماند و دیگر کاری نداریم مگر آنکه خورشید کورمان کند و آسمان خردمان سازد . بار دوم ترسیدم . به نظرم آمد که ویت کنگ ها دارند به طرفمان شلیک می کنند و دلم می خواست فرار کنم ولی به کجا ؟ روی زمین آدم می تواند فرار کند ، می تواند خودش را نجات دهد می تواند پنهان شود ، ولی در یک هواپیما خود را بیش از هرجای دیگری در دام حس می کنیم. بار سوم دیگر تسلیم شده بودم و فقط متوجه وقتی بودم که اندی بمب ها را پرتاب می کرد . او دوباره بمب های سمت مرا پرتاب کرد و من همه چیز را دیدم و دنبال کردم . او روی دگمه فشار می داد و بمب تکان می خورد و خودش را از هواپیما جدا می کرد و آهسته از هواپیما آویزان می شد و بعد سرش را به جلو می برد و به دنبال ما می آمد تا جایی که خودش به تنهایی راهش را می گرفت و می رفت . و چهارمین بار و پنجمین بار و ششمین بار . دیگر عادت کرده بودم و میتوانستم آن نمایش را باحالتی خونسرد تماشا کنم و ادمهای نمایش ، اشباح کوچکی بودند که از کنار کامیون ها و کیسه های شن فرار می کردند.
و بعد دستشان را برای خاموش کردن آتشی که آنها را در بر گرفته بود تکان می دادند. یکی از انها را دیدم که درآتش غوطه می خورد و اگر بگویم احساس ترحم یا گناه کردم دروغ گفته ام. من فقط سرگرم آن بودم که دعا کنم اندی کارش را با موفقیت تمام کند . بکشد و کشته نشود . دیگر وقت گرسیتن برا آنان را نداشتم و نه میلش را . و بعد درفاصله سه هزار متری بود که متوجه شدم صحیح و سالم هستم . ووقتی مارتل را دیدم که به پایین رفتن ادامه می داد احساس سوزشی در خود کردم . ولی سوزشی دردناک نبود ، حتی از سوزش فرو شدن یک سنجاق در بدن هم کمتر بود و این سنجاق ضمیر خوب من نبود بلکه اراده ایی بود که از ضمیر عقلانی ام سرچشمه می گرفت.
- کاپیتان آیا کارمان را تمام کردیم ؟
- اوه نه ! حالا باید پایین برویم و آتشباران را از نزدیک ببینیم و بعد به بمباران آن مشغول شویم. آیا آن را می بینید؟
وقتی اندی به من خبر داد که برای هفتمین بار پایین می رویم قبل از هرچیز ، احساس نومیدی به من دست داد و بعد دچار هیجان شدم ، درست مانند محتضری که به پیشواز مرگ می رفت . به هرحال بعد توانستم حس کنم که موشکی را با خشم پرتاب کردن چه معنایی دارد : به جسمی بی حرکت تبدیل می شویم و بعد به آسانی هرچه تمامتر احساسات قبلی مان تغییر می کند و بعد نمی دانم چطور بگویم. احساس فرو رفتن یک سنجاق به تنم را کردم شاید.
اندی با خنده گفت :
آی ، این دفعه کار مشکلی است دعایتان را بخوانید.
وبعد پایین رفتیم و همین طور که پایین می رفتیم آنها را بهتر و بهتر می دیدم. تعدادشان زیاد نبود پنج یا شش نفر بودند . در آن لحظه فکر کردم چطور ممکن است اینطور بی صبرانه روی زمین انتظار هواپیمایی را بکشند . آنهارا عمیقا ستایش کردم. اول شلیک نکردند و بعد کرم های شبتابی به طرف ما پرتاب شدند که در ابتدا متحد بودند و بعد از یکدیگر جدا می شدند. تا شلیک کردن آنها را دیدم دست از ستایش کردنشان کشیدم و شروع کردم به آنها احساس نفرت کردن و در آن حالت شروع کردم به دعا خواندن . می گفتم :«خدای من ! کاری بکن که اندی آنها را بکشد»
هنگامی که مشغول خواندن این دعای زشت بودم ، دیدم اندی هم دارد شلیک می کند . او دگمه صورتی رنگی را فشار می داد و از دهانه کالیبر ۲۶/۷ کرمهای شبتابی نظیر همانی که آنها به طرف ما پرتاب کردند ، پرتاب می شد. دیدم که یک ویت کنگ تفنگ بدست از پشت افتاد. بعد ویت کنگی که مسلسل بدست داشت. بعد همگی با هم افتادند و با افتادن هریک از آنها ، احساس آرامش همراه با شادی فراوان وجودم را پر کرد. واقعا برایم اهمیتی نداشت که یک مرد در حال مردن است . دیگر رنج و درد ناشی از اوج گرفتن هواپیما را حس نمی کردم، دیگر کور شدن از سرعت عجیب هواپیما و فشار قوی صدا برایم مطرح نبود. دیگر برایم بار هشتم پایین رفتن و اطمینان از اینکه همگی را کشته ایم یا نه ، مطرح نبود و حتی به اندی پیروز و خوشحال تبریک هم گفتم.
- فوق العاده بود اندی ، معرکه بود ، فوق العاده بود . عالی ، عالی بود.
در محوطه فرودگاه عده زیادی منتظر ما بودند، وقتی پیاده شدیم ، آنها کیسه های پلاستیکی خالی را به هوا پرتاب کردند و جشن گرفتند ، برا ی اینکه نشان دهند من حین پرواز استفراغ نکرده ام . اندی دوباره به مردی محجوب با نگاه و صدایی آرام تبدیل شده بود و هیچ نشانه ایی در صورتش نمی دیدی که ثابت کند چند لحظه پیش یک دسته ویت کنگ را از هستی ساقط کرده بود.
ما رفتیم قهوه ای بنوشیم . از او پرسیدم تا بحال چند بار نظیر ماموریت امروز انجام داده . او گفت : به طور متوسط دوبار در روز و بعد برایم تعریف کرد که در سال ۱۹۶۲ وارد نیروی هوایی شده و در سال ۱۹۶۷ داوطلبانه به جنگ ویتنام آمده . گفت که برادر بیست و سه ساله اش “والی” در چهارمین پیاده نظام شهر پلیکو خدمت می کند . بیچاره والی.
- کاپیتان ، چرا به ویتنام آمدید؟
- چون می دانستم یک هواپیمای آ- ۳۷ در اختیارم خواهند گذاشت و البته حقوق خوبی هم خواهند داد. دویست و شصت و پنج دلار در هفته ، البته بدون به حساب آوردن پاداش ها ، چون برای هر ماموریت به ما پاداش می دهند.
- آیا به مرگ فکر نمی کنید ؟
- مرگ ما را ناراحت نمی کند . مرگ قسمتی از کار روزانه من است .قسمتی از زندگی من است.
- مرگ شما یا مرگ دیگران ؟
- فرقی نمی کند ، در جنگ ، مرگ چیزی است غیر شخصی.*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*بر گرفته از کتاب “تجربه های ماندگار در گزارش نویسی” صفحه ۳۲۳